....

 

دیگر نفسی نمانده تا برای تو بکشم

[ دوشنبه شانزدهم تیر 1393 ] [ 22:42 ] [ بی سایه ]
[ ]

باتلاق

 

زندگی مثل یه باتلاقی هست

که اگر بخوایی دست و پا بزنی میکشه پایین تو رو

پس تنها راه ساختن و آرام گام برداشتن است

[ پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393 ] [ 12:36 ] [ بی سایه ]
[ ]

تنها


سیلاب مرا ویران نگرد.

آتش مرا نسوزاند.

زندان مرا حبس نکرد.

ویران شدم و سوختم.ماندم در قفس وقتی حس کردم با وجود زنده بودن هنوز 

تنهای تنهام.

[ یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 ] [ 10:16 ] [ بی سایه ]
[ ]

دلم گرفته


دلم گرفته...

گلویم بغض گرفته.

قفسم تنگ تر شده.

ولی فقط به امید دیدن لبخند تو زنده ام و نفس میکشم.

[ یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 ] [ 6:31 ] [ بی سایه ]
[ ]

ترس

ترسم از این نیست که بازیچه دست روزگار شده ایم
  ترس من از این است که

در انتهای آن برای مردن نیز باید در صف این روزگار بمانیم.

[ دوشنبه پنجم اسفند 1392 ] [ 20:33 ] [ بی سایه ]
[ ]

وداع


ﺭﻭﺯﻱخواهد رسید به روشنی یک نور.آنروز مرا که نمی خواستی، شاید اشکی به حالم بریزی.

آن روز که می برند به بدرقه من بیا شاید بتوانم آن لحظه تو را در کنارم ببینم

.وقتی مرا در گور کردند اولین خاک را برای بدرقه تو بریز که عزیزترین هستی و خواهی بود. 

[ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392 ] [ 21:55 ] [ بی سایه ]
[ ]

دلتنگی

دلتنگی حس عجیبی دارد....

گاه بی آنکه خود بدانی دلتنگ می شوی......

 

مثل اینک که در گیر دلتنگی تو ام...

[ سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 ] [ 12:10 ] [ بی سایه ]
[ ]

رفتن


برای رفتن وقت بسیار است.
 
پس تو بمان تا به پاس ماندنت بهار را دوباره زنده کنم

[ یکشنبه پانزدهم دی 1392 ] [ 6:52 ] [ بی سایه ]
[ ]

غم و شادی

 

غم هایت به دست رود بسپار اینجا نشسته ام تا آنها ار

در آغوش گیرم.

 

در عوض شادیهایم را به دست باد داده ام تا برایت بیاورد.

[ دوشنبه بیست و نهم مهر 1392 ] [ 12:40 ] [ بی سایه ]
[ ]

نامه

 

 

 

نامه های زیادی برایت نوشته ام

زیر خیسی چشمانم تمام صفحات آن خیس شده است

هر بار می نویسم و می خوانم برایت

اما نمی دانم چرا خداوندا صدایم سکوت دارد

یا خداوندا خواسته های من و آررزوهای من به گوشت نمی سد

مگر صدای قلب تپیده شده را نمی شوی

که فریاد مرا از میان خط خط نوشته هایم نمی شنوی

خداوندا فریاد می زنم برای اینکه جز تو کسی نیست

خداوندا ساختن از آن توست

پس بساز برای ما!٬٬٬

 

 

[ دوشنبه هشتم مهر 1392 ] [ 12:23 ] [ بی سایه ]
[ ]

درد و اه

نمی نالم من دردم

نمی گریم من از حالم

 ولیکن درد دارم اشک دارم من

دلم از غصه خون گشت و زبانم ساکت و خاموش

خداوندا کجا رفتی

چرا با من چنین کردی

خداوندا ببخشایم اگر نابندگی کردم

تو عفوم کن

تو شادم کن

 

 

[ دوشنبه یکم مهر 1392 ] [ 12:22 ] [ بی سایه ]
[ ]

زندانی و پرنده

 

زندانی در آرزوی پر کشودن و رفتن به آنسوی میله ها

زندانی دیگر از قفس تنگ و تاریکش خسته شده بود

به دنبال راهی برای نجات و پر گشودن بود

تا شاید راهی به آنسوی امید و آرزوهایش یابد

غافل از اینکه تنها جای امن و آرام برای او

همین زندان و قفس تنگ و تاریکش بود

غافل از اینکه این دنیا دیگر آن جای امید و آرزوهایش نیست

او نمی داند چه بر سر این دنیا آمده

هنوز به خیال خود دنیا را رنگین و زیبا می بیند

برای خود چه خوابهایی که ندیده است

در همین افکار غوطه ور بود

پرنده ای پر گشود راه خود را کج کرد

انگار پرنده کوچک به او پناه آورده بود

قلب کوچک پرنده در دستان زندانی آنچان می تپید

زندانی سراغ دنیا و زیبایی هاش را از او گرفت

پرنده کوچک بالهایش را گشود و به زندانی گفت

بالهایم از آن تو و به جای آن قفس تنگ و تاریکت از آن من باشد

تو پر بگشا و برو مرا بال و پری نیاز نیست

و من در قفس تو آرام می گیرم

 

 

[ یکشنبه سی و یکم شهریور 1392 ] [ 12:18 ] [ بی سایه ]
[ ]

سکوت و تنهایی

 

سکوت اتاقم را دوست دارم

و آنرا حتی با صدای ترکیدن بغضم نخواهم شکست

بغضم را فرو خواهد خورد اما سکوت را ادامه خواهم داد

تاریکی مطلق اتاقم را با هیچ نوری از بین نخواهم برد

حتی با برق نگاهم

چشم هایم را مدت هاست به روی همه چیز بسته ام

چرا که تاریکی اتاقم کمرنگ نشود

 

 

[ جمعه بیست و نهم شهریور 1392 ] [ 12:19 ] [ بی سایه ]
[ ]

تنهایی

 

 

تنهای تنها مانده ام

اندر خم این دنیا مانده ام

با کوله باری از غصه و غم

با یک دل شکسته

برای رسیدن به باور زندگی تلاش میکنم

اما هنوز برای رسیدن راه را نیافته ام

نمی دانم آیا راه همین بی راهه هست

یا

من در خم این بی راهه اسیر گشته ام

 

 

[ جمعه بیست و نهم شهریور 1392 ] [ 12:18 ] [ بی سایه ]
[ ]

تنهایی

 

چراغ سیاه تنهایی را در اتاقم نهاده ام

و تاریکی و تنهایی فضای اتاقم را پوشانده است

سالهاست که دیگر صدای خودم تنهای صدای ماندگار گشته

زمزمه های لرزان و اشکهای ریزان

دیگر حتی نعره هایم نیز شنیده نمی شوند

به انتظار نشسته ام اما از انتظار نیز خسته شده ام

مرگ نیز مرا لایق بردن نمی داند

به کجا پناه ببرم

 

[ یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392 ] [ 16:8 ] [ بی سایه ]
[ ]