|
می نویسم برای دلهایی که تنهایند و تنهایی را عاشقانه دوست دارند
|
سالها تلاش و تفکر لازم است تا زیبایی های تنهایی را درک کنیم
خلوت تنهایی فقط بی کسی و بی یار بودن نیست
یار و همدم فقط برای دمی ایست
گذرا و فانی
اما تنهایی را که به بی یاری شناخته ایم
در اصل تنهایی نشانه ای از یار حقیقی ایست
تو هستی و خالقت
پس قدر تنهاییت را بدان و آن را با تمام وجود دوست بدار
عاشورا و تاسوعای حسینی را به همه دوستام تسلیت میگم

از آسمان و زمین خون می بارد

عشق و عاشقی
برای عاشق بودن به دنبال دلیل نباش
این عاشق بودن از روی دیدار تو با معشوق است
هر روز می بینی دوستش داری
و به او عشق می ورزی
اما این عاشقی نیست
این خواستن از سر تکرار است
از روی عادت دوستش داری
پس عاشق نیستی
عاشقی این است که هیچ گاه
نمی بینی و نخواهی دید
اما هر روز در عشقش بیشتر غرق می شوی
این عشق حقیقی است
عشق ذاتی تو به خالقت
یکی از آیین های شب یلدا در ایران، تفال با دیوان حافظ است
مردم دیوان اشعار لسان الغیب را با نیت بهروزی و شادکامی می گشایند
و فال دل خویش را از او طلب می کنند.
در برخی دیگر از نقاط ایران نیز شاهنامه خوانی رواج دارد.
نقل خاطرات و قصه گویی پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها نیز یکی از مواردی است
که یلدا را برای خانواده ایرانی دلپذیرتر می کند.
اما همه این ها ترفندهایی است تا خانواده ها گرد یکدیگر جمع شوند
و بلندترین شب سال را با شادی و صفا سحر کنند
رسم و رسوم در شهرها
مردم شیراز در شب یلدا به شب زنده داری می پردازند
و بعضی نیز بسیاری از دوستان و بستگان خود را دعوت می کنند.
آنها در این شب سفره ای می گسترانند که بی شباهت به سفره هفت سین نوروز نیست
و در آن آینه و قاب عکس حضرت علی (ع) را جای می دهند.
انواع و افسام آجیل و تنقلاتی چون نخودچی، کشمش، حلوا شکری، رنگینک و خرما
و میوه هایی چون انار و به و بخصوص هندوانه خوراکی های این شب را تشکیل می دهند
.
در آذربایجان مردم هندوانه چله (چیله قارپوزی) می خورند
و باور دارند که با خوردن هندوانه لرز و سوز و سرما به تن آنها تاثیری ندارد
در اردبیل رسم است که مردم، چله بزرگ را قسم می دهند که زیاد سخت نگیرد
و معمولا گندم برشته (قورقا) و هندوانه و سبزه و مغز گردو و نخودچی و کشمش می خورند
شب یلدا رو به همه شما تبریک میگم
ایام سوگواری ابا عبدلله الحسین رو
به همه دوستای عزیزم تسلیت میگم
با آرزوی قبولی عذاداری شما عزیزان

نمی دونم چی بگم
یا که از کجا بگم
دیگه من خسته شدم
خسته از سر در گمی
خسته از این زندگی
خسته از دیروزها و فردا ها
خسته از هر چی که هست
خسته از هر چی که نیست
خسته ام باید برم
میرم اما شاید روزگاری آمدم
رفتنم نزدیک است
آمدن نامعلوم
پس خداحافظ عزیزان
خداحافظ
1=1+1
2=2-2
سلام دوستان این رو نوشتم
میخوام بدونم نظر شما در مورد این جمع و کم کردنها و نتیجه اون چیه؟
لطفا تو نظرات واسم بنویسید
ضمنا پیشا پیش عید غدیر رو تبریک میگم
جواب در ادامه مطلب
آسمان ابریست
دل ما بارانیست
در گلوها بغض ایست
نا امیدی پیوند
خورده است با دل ما
غم و غصه گشته
عادتی
عادت روز و شب ما
دل ما بی تاب است
دل ما خون آلود
دل ما گریان است
درد این دل را دوایی جز تو نیست
ای خداوندا به درد ما برس
درد دردمندان را تو دانی و تو بس
می نویسم برای دلهای شکسته
می نویسم برای صداهای لرزان
اشکهای پنهان
خداوندا چرا رسم روزگار اینگونه است
چرا قصه شمع و پروانه پایان ندارد
چرا سوختن و ساختن برای هم ساخته شده اند
چرا در کنار ذره ای لبخند کوهی از غم و غصه نمایان است
نمی دانم چرا دل ما آنقدر وسعت ندارد
که غم و اندوه روزگار را در خود حبس کند
و از میان بردارد
خداوندا این ندانستنها و این سوالها مرا سخت آزرده کرده
فریادی نیز دیگر نمانده تا برآورم
تا شاید کسی به فریاد رسم شود
تنها پناهم تویی
تویی که فریاد بی صدا را نیز میشنوی
پس به فریاد ما برس
که جز تو فریاد رسی نیست
سکوت و آرامشی را در وجودم احساس میکنم
دلم گویا سالهاست که گمشده ای داشته
و بی قرار در پی آن بود
اما حال با این آرامش
دلم گویا به آن گمگشته رسیده
چه زیباست این لحظه ها
زیبا و خاطره انگیز
انگار غم و غصه چند ساله یکباره به پایان رسید
دل من آرام باش
که در آرامشت را از تنهایی خود داری
زیرا در این تنهایی ایست که تو تنهایی
ولی تنها نیستی
زیرا خالقت با توست
هنوز خداوند به یاد توست
پس با امید زنده باش و زندگی کن
این روزها خیلی تنها شده ام
انگار زخمهای کهنه دوباره باز دهان باز کرده اند
به اطراف می نگرم سیاه و تاریک
دلم گرفته از زمین و زمان
اشکهایم هم نمی توانند مرحمی برای این زخمها شود
برای گذشته ها دلم تنگ شده
برای کودکی
کودکی و سادگی
کجاست کجا رفت
کجایند آن روزها؟؟؟؟
خداوندا هزاران سوال در ذهنم مرا سخت درگیر کرده اند
خداوندا چرا غم و غصه را نمی توان پایان داد
شاید حکمت تو این چنین است
که غم و غصه انسان را از غرور و کبر به زمین بکشاند
ولی کسی که خود زمین خورده است چه؟
چرا تنهایی را آفریدی؟
شاید جواب این باشد
تا درتنهایی به آنچه که نیاموخته
و نرسیده برسد
به خالقش برسد که همیشه تنها بوده و از تنهایی شکایتی ندارد
ولی اگر تنهایی شود دردی بزرگ و چندین ساله
اگر تنهایی شود دلیلی برای فراموشی خود و خالق
چرا ظلمت و تاریکی را آفریدی؟
شاید جوابش این باشد
تا انسان میان ظلمت و تاریکی خود را بسنجد
بیازماید
و راهی مناسب رو به نور و زندگی را برگزیند
ولی اگر این انسان در راه فرق تاریکی و نور را نداند
آنگاه چه خواهد شد؟
خداوندا و هزاران هزار سوال دیگر.......
خدایا منو تنها نذار که خیلی تنهام
خداوندا نمی دانم که میداند
ولی اینقدر می دانم تو می دانی
خداوندا از این دلهای سرد و بی روح
چه می دانیم
ولی انقدر می دانم تو می دانی
خداوندا شده دنیا سراسر تیره و ظلمت
خداوندا شده گلخونه دلها
زرد و پژمرده
خداوندا گرفتاریم
گرفتاریم در این شبهای ظلمانی
کسی جز تو نمی داند
خداوندا تویی تنها فریاد رس
خداوندا تویی امید این دلها
خداوندا تویی قادر
توی حاکم
مدد را از تو میخواهیم
خداوندا
مدد کن بر مددجویان
قصه سکوت زیبا ترین قصه ایست که خواندم
آیا تا به حال به این جمله فکر کرده ایم
زندگی ما سراسر قصه و داستان است
اگر بخواهیم آن را روی کاغذ بیاوریم
باید از تمام درختان دنیا ورقی بسازیم
و باز شاید قادر نباشیم داستان زندگی را آن طور که باید
به رشته تحریر بیاوریم
سکوت تنها داستانیست
که نیازی به قلم و صفحه ندارد و میتواند
از یک کلمه یا یک جمله ویا هزاران جمله و صفحه تشکیل شود
از هر چیز و هر کس و از چیزی که تو دلت داری
واسه همین است که زیباترین قصه رو قصه سکوت نام نهادم

تنهاییم را به تو که تنهاترینی تقدیم خواهم کرد
تنهاییم از آن تو
مرا پذیرا باش زیرا جز تو امیدی ندارم
تنهایی بهانه ایست برای من تا گاه گاهی
تو را یاد کنم
خود گم شده ام را بیشتر احساس کنم
همین وبس