|
بی تو با خاطره هایت چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
می گویند زندگی زیباتر از آن است که به سختی بگذرد
اما نمی گویند کدام زیبایی
از کدامین زیبایی سخن میگویند
آیا زندگی دریچه ای به سوی غم و اندوه نیست
دریچه ای به سوی عذابی دردناک
چرا کسی نمی گوید مرگ زیباست
چرا چهرهء مرگ را اینگونه دلخراش میکنید
مگر مرگ پایانی بر دردها و عذاب های آدمی نیست
چرا برای زنده بودن و زندگی کردن
دست به هر کاری میزنیم
اما لحظه ای برای مرگ آماده نمیشویم
چرا مرگ را باور نداریم
این بار صدایت میکنم
بدانی تو را هم دوست دارم
بی تو زندگی زیباییش را از دست میدهد
مرگ است که به زندگی آدمی زیبایی می دهد
بی مرگ زندگی ارزشی ندارد
مرگ را دوست دارم
چون زندگی بی آن بیهوده است
به انتظارت می نشینم
مرگ
دوست دارم برای بار دیگر از تو بنویسم
از تو که همه خوبی ها زیبایی ها مال توست
دلم از درد به آه آمده
ناله ها و گریه های پنهانی هم دیگر اثری ندارند
دیگر مرحمی برای تسکین دردهایم ندارم
تیرگی زندگی هر روز و هر روز بیشتر میشود
ساحل زندگیم مملو از امواج خشمگین گشته
چهره ها را از یاد برده ام
تنها دلخوشیم خاطره های تلخ و شیرین است
شاید اشتباه باشد ولی در انتظار مرگ نشسته ام
حال میخواهم به تو بیاندیشم
میدانم مرا فراموش نکرده ای
مرا که اینگونه هستم
بپذیر
پناهگاهی برای تنهایی هایم باش
سدی در مقابل غمهایم
موج شادی برایم باش
جان بی روح مرا جانی دوباره ده
میدانم که زندگی و مرگ از آن توست
به فریادم برس خداوندا
که اگر هم فنا شوم با یاد تو فنا شده باشم
در این گرداب زندگی اسیرم
در میان امواج سهمگین دست و پا میزنم
هر چه پیش میروم از زلالی این گرداب کاسته می شود
کم کم بوی تعفن را حس میکنم
بوی خیانت بوی نامردی
دیگر از مرداب و گرداب خبری نیست
هر چه هست جز خونابه و چرک آبه چیزی در میان نیست
تاریکی مطلق حکمفرماست
چه کنم چگونه راهم را بیابم
برای یافتن راهی هستم
راهی برای نجات
آیا راهی هنوز مانده
نمی دانم امیدم را ازدست داده ام
به کدامبن امید به انتظار بنشینم
اگر امیدی مانده باشد
؟؟؟؟
باز برمیگردم به تنهای ام
به آن اتاق زیبای تنهایی
به آن خلوتگاه همیشگی ام
در اتاقم قدم می گذارم به دوران کودکی
چه زیبا بود و دوست داشتنی
کودکی هر چه بود
پاک بود و بی ریا
اینک زمان زمان کودکی ایست
باید کودک بود و زندگی کرد
زندگی را فهمید زندگی را چشید
همیشه دوست دارم بر گردم و کودکی باشم
ولی هیچ وقت همه چیز بر وفق مراد نخواهد بود
از اتاق و از تنهایی ام کمک می جویم
تنهایی ام می گوید
دیوانه باش و دیوانه وار زندگی کن
تنها دیونه است که روح آرامش را میبیند
همین و بس
دیوانه یک مشکل دارد آن هم دیوانگی
و دغدغه نگاه ترحم آمیز
اما تو هزاران مشکل داری
دیوانه باش و دیوانه بمان و دوانه وار هم بمیر
خاک سرد و آب سرد
من میروم و خاطراتم رو با خود می برم
می دانم بعد از من خاطراتم برایت بی ارزش خواهد بود
فراموشی کردن را به خوبی می دانی
ما انسانها از ارزش همدیگر غافلیم
تنها پس از مرگ هست که بیاد می آوریم کسی نیز در کنار ما بود
اما این بیاد آوردن بسیار دیر است
و در کنار دیر بسیار زود گذر هم است
یاد را فقط برای چند روز به خاطر داریم
دوباره روز از نوع و زندگی جدید را از نوع آغاز میکنیم
بله خاک سرد است
و روزگار گذارا
روزگار بازیگرسیت بسیار ماهر
بیاد آور فراموش شده گان را
نگذار مرگ فاصله ای باشد بین تو و آرزوهایت
پر پروازم را دوباره میگشایم
خواهم پر کشید و رفت از این شهر
شهری که جز غم و تاریکی
سیاهی و ظلمت
دورغ و دورویی
چیز دیگری در آن نمی توان یافت
سفرم را آغاز خواهم کرد
خواهم رفت به سرزمین دور دست
خانهء دلم را در آنجا بنا خواهم ساخت
جایی که نه دروغ نه ریا نه خیانت و نه ...
هیچ کدام نباشند
من باشم تنهایی هایم
من باشم و غمهایم
در تنهایی و خلوت خود به غمهایم میاندیشم
به این رنجها و سختی ها
در این سرزمین تنهایی میاندیشم
ولی میدانم روزی خداوند مرا از اینها نجات خواهد داد
پس اینک من خودم را از این شهر سرد و بی روح نجات میدهم
خداوندا تو را یاد می کنم
تو هم مرا یاد کن که بی تو مرده ای بیش نیستم
امشب چه دلتنگم
چه غم آلود
چه افسرده
اینک بیشترین سنگینی را در خود احساس میکنم
در اتاق تاریک و غم گرفته ام نشسته ام
نمی دانم با این همه تنهایی چه کنم
با این همه غصه و غم و یک اتاق خالی
یک دنیا بغض یک کوه غم
نمی دانم به آینده بیاندیشم
یا به گذشته هایم فکر کنم
دیگر توان فکر کردن را هم از دست داده ام
نمی دانم به کجا پناه برم
منم و یک اتاق تاریک
و
دنیایی از راز های سر بسته
کاش غرورم اجازه گریستن را میداد
تا با اشکهایم جویباری روان سازم
و اتاق مرده ام را با اشکهایم جان دوباره ببخشم
ولی هنوز در حسرت این هم مانده ام
چه سخت است چه دشوار
زندگی دوباره آغاز کن
به پا خیز و قاب سیاهی را ازچشمانت بردار
زندگی زیباتر از آن است که
فقط غمش را یه یاد آوری
زمستان سرد را به دست فراموشی بسپار
نگاهت را به بهار زیبا متمرکز کن
دوباره جوانه بزن
رشد کن
این بار سعی کن خودت باشی
استوار پا برجا
محکم و با اراده قدم برداری
چشم به یاریش ببند که یاریگر همگان است
مرده را زنده میکند
تا چه رسد به تویی که هنوز جان در بدن داری
دلت را بشوی تا بهار تو را دوباره جوان کند
افسوس گذشته را مخور
امید به آینده ببند
توکل کن که جز این نباشد
شاداب و سرزنده باشی
خودت میدونی این مطلب فقط واسه خاطر توست
شب
چه زیباست سکوت شب
چه زیباست تنهایی در شب تاریک
در تنهایی و تاریکی ایست که
ما مرگ را بهتر می فهمیم
چه زیباست مردن و پر کشیدن
رها شدن از این دنیای بی ارزش
دنیایی که انسانها فقط برای بقا می جنگند
دنیای سراسر دروغ
دنیایی مملو از دورویی
خداوندا می دانم که مرگ و زندگی در دستان توست
حال اگر این زندگی کنونی زندگی ایست
پس چه زیباست چهره مرگ را دیدن
نمی دانم شاید من هم با فرا رسیدن مرگ
ترس از رفتن را داشته باشم
اما میدانم هر چه هست از رنج و غم
غصه و شیون خبری نیست
میدانم مرگ آخرین راه نیست
ولی میدانم بدترین راه هم نیست
روزگار سپری می شود هر روز تو را بیشتر حس می کنم
گویا باید به روز دیدار تو خوشنود باشم
نمی دانم این چه حسی ایست
اما هر چه است از انتظار بهتر است
نام تو ترس می آفریند اما دیگر ترس را در خود به نابودی رساندم
شاید با تو به آرامش برسم
می دانم تو پایانی بر من نیستی
بلکه آغاز دوباره ای برای من
بیا و مرا از این رنگها پاک کن
از این دروغ ها خودکامگی ها مرا برهان
زندگی ام از آن تو
به انتظارت می نشینم
برای دیدارم زیبا ترین لباست را بر تن کن
تا شاید زیبایی گم شده را برای بار آخر با تو ببینم
م ر گ ؟

برکه به سکوتش و خلوت به تنهاییش
اینک من می خواهم هم برکه و هم خلوت باشم
نمی دانم چرا باید برای زندگی کردن اینقدر زجر کشید
اگر زندگی زیباست پس سهم ما از این زیباییها کدام است
حال میخواهم با تنهایی همساز شوم
در تنهایی زیستن و چشم گشودن و چشم بستن را تجربه کنم
نمی دانم از تنهایی چه میدانید
اما من بسیار میدانم
چون تنهایی را حس کرده ام
با او به آرامش رسیده ام
خداوندا دوباره احساس تنهایی می کنم
اگر تنها نیستم پس احساس تنهایی چیست نمی دانم
امروز چقدر تنهایم
شیشه عمر میگذرد
نگاه سرد یک کودک تنها
کودکی که بر لبه باغچه آرزوهایش نشسته
باغچه ای که روزی شاداب و سرزنده بود
دست پاییز سرد
زندگی و سبزی را از آن ربود
حال این کودک ماند و آرزوهایش و یک باغچه ای که
حتی علف هرز سبزی نیز در آن یافت نمیشود
کودک به انتظار می نشیند
تا شاید روزی دوباره بهار به او و باغچه اش
زندگی دوباره بخشد
اما غافل از اینکه
شیشه عمر میگذرد و هر روز شکننده تر میشود
او هنوز امیدوار است
امید به روزهای آینده
امید به بهار دوباره ایی که خدایش خواهد فرستاد
زندگی را از این کودک و باغچه اش باید اموخت

برای پریدن وقت بسیار است
اینک جهت پریدن و اوج گرفتن خود را آماده میکنم
چرا که باید هنگام پریدن با بالهای گسترده و احساس سبکی اوج گیرم
تا شاید آسمان مرا در آغوش بپذیرد
آینده ام را در آسمان می بینم
اگر به زندگی و وجودم با روشنای اش هستی دهد
ای آسمان برای پیوستن به تو چشم بر تمام زیبایی ها می بندم
زیرا زیبایی را در تو میبینم و از تو می طلبم
می دانم که با تو همه چیز و همه کس خواهم شد
ولی بی تو هیچ خواهم بود
خداوندا تو آسمان من باش و مرا به زندگی دوباره باز گردان

دوست دارم نگاهم را به آینده کنم
می خوام روی تموم نقشهای گذشته یک خط بکشم
آخه نمیشه اون نقشها رو پاک کرد
ولی میشه با کشیدن خط روی همه اونا از فکرشون بیرون بیایی
می خوام دوباره متولد بشم
میخوام این حصار تنهایی خودمو خراب کنم
از آوار اون یه خونه نو تازه و قشنگ بسازم
دیگه باید نگاهمو به زندگی عوض کنم
اگر فراموش شدم دیگه خودم نباید خودمو فراموش کنم
این یعنی امید
شاید این باعث بشه که دوباره منم تو یادها آورده بشم
خدایا کمکم کن
کمکم کن تا دوباره با لباسی نو چهره زندگیمو زیبا کنم
اگر همه دنیا هم منو فراموش کنند واسم مهم نیست
خدایا تو هستی که باید بیاد من باشی
پس به امید تو زندگی میکنم
خدایا متشکرم

ای بغض تنهایی ببار و سکوت غم آلود خود را در هم شکن
ببار تا با صدای هق هق تو سکوت این دل هم شکسته شود
ببار و ابر دلم را خالی کن از تنهایی ها بگو
از غصه ها و از بی کسی ها
از این همه دلهره نگرانی
از شاخه گل وجودم که عاشقانه در شوره زار کاشتم
تا روزی شکوفا شود
از غصه ها و غمهایم که در پستوی دلم حبس کرده ام بگو
از درد و عذابی که این سالها کشیده ام
از صدای بغض آلودم
از چشمان من که همیشه در انتظار جاری کردن اشک بوده اند
اما قادر به انجام این کار نبودند
از روزگار بی وفا بگو
که می دانم حرفها بسیار داری دل من
نمی دانم چرا وقتی حرف می زنی همگان بر این باورند
که عاشق و دلشکسته ای
به آنان بگو که هر دردی عشق نیست و
هر هجران کشیده ای عاشق نیست
بگو باورشان غلط است
بگو تنها عشق نیست که دلی را می سوزاند یا
عاشق شدن تنها در آدمیان نیست
ای دل ببار که از باریدن تو داغ دلم به سردی می گراید
ببار و بغض های چندین ساله را که همانند سیلابی بر من انباشته شده بود را تخلیه کن
ای دلم ببار و به عالمیان بگو که درد دل من از چیست و از کیست
ای دل من تو گریستی و غصه هایم و درد و رنجهایم را با خود شستی و بردی
حال چه کسی برای تو گریه کند
دل من؟

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت،
سرها در گریبان است
كسی سر برنیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید،نتواند،
كه ره تاریك و لغزان است
و گر دست محبت سوی كس یازی،
به اكراه آورد دست از بغل بیرون،
كه سرما سخت سوزان است
نفس كز گرمگاه سینه میآید برون، ابری شود تاریك.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس كاین است، پس دیگر چه داری چشم،
ز چشم دوستان دور یا نزدیك؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چركین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است… آی …
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخگوی. در بگشای!
منم من! میهمان هر شبت. لولیوش مغموم
منم من، سنگ تیپا خورده رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمهء ناجور
نه از رومم، نه از زنگم. همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج
میلرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدائی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه میگویی كه بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت میدهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان
است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده،
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهانست
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یكسان است
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسكلتهای بلور آجین،
زمین دلمرده، سقف آسمان كوتاه،
غبار آلود مهر و ماه،
زمستان است ...
مهدی اخوان ثالث

اینم به خاطر داش صادق
خداوندا در این دنیای رنگارنگ
ساده بودن و ساده زیستن را از که بیاموزیم
خداوندا در این دنیایی که آدمها همانند عروسکانند
هر روز نقابهای خود را تغییر میدهند
دوست و دشمن را چگونه تشخیص دهیم
خداوندا روزگار شده بازیچه دست این رنگین صفتان
حال با این همه رنگ
کجاست یکرنگی و بی رنگی
خدایا میدانم که میان این همه رنگ زیباترین رنگ چیست
همان رنگی که از آن توست
پس خداوندا میان این همه رنگ کمکم کن تا رنگ رنگین تو را بیابم
خداوندا بدادم برس تا بی رنگ نمانم

برای دویدن وقت بسیار است
وقت داریم تا فاصله ها را طی کنیم اما اینک زود است
لحظه دیدار شیرین است اما حال فراغ را غنیمت بشمار
وجودش گرمی دهنده زندگی بخش
و نگاهش امید را برایت به ارمغان می آورد
زندگی را برایت زیبا میکند
طعم خوش لحظه هایت را در کنارش می یابی
ولی خودت را سبک کن همانند پر با نوزش باد
از او دور شو و فاصله را کم نکن
حال به همین که هستی بسنده کن تا روزش رسد که مبادا جز این کنی
بیندیش دلیل این کار را که بی تفکر کاری نکن
که خنده همگان را بر خود ارزانی دهی

چرا این زندگی سازش ندارد چرا این درد و غم آخر ندارد
نگاهی سرد صدایی لرزان گلویی بغض آلود
چشم در انتظار
برای صدور حکم چه درد آور است
لحظه های انتظار
انتظار جهت صدور حکم
حکم برای زندگی بقا یا فنا
زنده ماندن اسارت و درد و رنج
مردن و فنا شدن آزادی از درد و رنج
رهایی از غم و غصه
خدا وندا چه حکمی ایست برای من
؟؟؟؟

عشق را در نگاه کودکی دیدم
در نگاه معصومانه یک کودک
نگاه معصومانه ای که به دستان پدر میکند
نگاهی که به نیاز به همدردی دارد

عشق را در صدای لرزان پسری دیدم
صدای لرزانی که از بغض قدرت تکلم نداشت
نه قادر به حرف زدن بود
نه قادر به گریستن
زیرا غرور مردانه اجازه گریستن نمی داد
فقط چشم به دور دست ها دوخته بود
خیره گشته تا شاید مسافرش بازگردد

عشق را در نقاشی دختر کوچکی دیدم
که در آسمان عکس پدر نداشته اش را کشیده بود
زیرا که گفته بودند به آسمان رفته
.jpg)
عشق را از چشمان یک نابینا میبینم
شخصی که حتی برای لحظه ای نتوانسته خودش را ببیند
اما با چشم دل همگان را می بیند
ولی با این همه قادر به فهم عشق نیستم
زیرا تا عاشق نباشی عشق را نمیفهمی
درک نمیکنی
عاشق نیستم ولی عاشقانه خواهم زیست

اینم یه متن دیگه
دیگه دوستان نگن متنهای شما غمگینه
In Wating Death