متنهای عاشقانه ღ*ღ سرزمین تنهایی ღ*ღ

بی سایه ترین فرد منم زیر این آسمان آبی

سردش بود!دلم رابرایش سوزاندم؟ 

گرمش که شد باخاکسترش نوشت خداحافظ .


نوشته شده در سه شنبه شانزدهم دی 1393ساعت 15:50 توسط استیفن stifen|



به زخم هایم می نگری؟
 

درد ندارد دیگر
 

روزی که رفتی مرگ تمام دردهایم را با خودش برد 


مرده ها درد نمی کشند...!
 

از تو خواهشی دارم
 

برنگرد دیگر 

زنده ام نکن

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم دی 1393ساعت 15:38 توسط استیفن stifen|


نامت را بر کتیبه ای از جنس عاطفه حک خواهم کرد
تا گواهی بر معصومیت تو باشد
عکست را در گلدانی از جنس عشق خواهم گذارد
تا بر بام باغ ملکوت غنچه دهد
آخرین سخنت را با برگی از لاله در کتابی از عطوفت خواهم نوشت
و شب هنگام یاد تو را به میهمانی خیال خواهم خواند
بی گمان با من سخن خواهد گفت که زندگی کوچکتر از مردمک چشم تو است.
بهاران با تو زیباست...
و فصل پاییز مرگ برگ های سبز را به تماشا می نشیند.
زمستان غم چشمان تو را به خاطر می آورد
آنگاه که پر از فریاد در سکوتی دلگیر
غریبانه بار سفر بستی و به دیار معشوق شتافتی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت 15:34 توسط استیفن stifen|


وقتی مُردم

وقتی مُردم روی قبرم ننویسید که بودم

وقتی مُردم

وقتی مُردم روی قبرم ننویسید نه شعری نه شعاری

ننویسید که بودم از چه تباری

       مُردن آخرین نقطه راهه

نمی خواد سنگ روی قبرم بگذارید

نمی خواد گل روی قبرم بکارید

خیلی وقت پیش از این مرده بودم

       مرده بودم

       عمری دلمرده به سر برده بودم

بدون سنگ بدون نام و نشون

چون فریب زندگی را خورده بودم

وقتی مردم روی قبرم ننویسید که بودم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت 15:27 توسط استیفن stifen|


خسته ام
تکیه زده ام بر دیواری از سکوت ؛
گاه گاهی هق هق تنهایی هایم سکوتم را میخراشد و نقشی از یادگاری میزند
یادگاری هایی که کسی سواد خواندنش را ندارد
هیچ کس جز خدا!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت 15:25 توسط استیفن stifen|


دلتنگــــی پـیــچـیـــــــــده نـیـســتــــــــ
یــــکـــــــ دل
یــکـــــــ آســـــمـــــان
یــکـــ بــــــغـــــض
و آرزو هـای تـــرکـــــــ خـــــــورده
بــه هـمــیـــن ســـــــادگـــــــی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت 15:25 توسط استیفن stifen|


از سکـــوتــم بتـــرس ...!


وقتــی که ساکـــت می شوم ...

لابـد همــه ی درد دل هایــم را بــرده ام پیش خــــدا ...


بیشتر که گوش دهــی ..
از همــه ی سکوتـــم .. از همــه ی بودنــم ..

یک "آه" می شنـــوی ...

و باید
بترســی ..

از "آه" مظـلـوم
ـی که فریــاد رسـی جز خـدا
 
 
ندارد
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت 15:24 توسط استیفن stifen|


دست ها گاهی طوری رفتار میکنند ،
که انگار عضو ِ جدایی از بدن آدم هستند !
دست ها عاشق میشوند !
دیوانه میشوند !
دلتنگ میشوند !
دست ها حتی گاهی…
از غصّه می میرند …!

مهم نیست هوا
گرم باشد یا سرد
من بهانه می گیرم و
تـو
دهانم را ،
با یک بوسه ببند …

می روی و من پشت سرت آب نمـی ریـزم…
وقتی هـــــــوای رفتــــــــن داری
دریـــــا را هم به پـایت بریـزم
بــــر نمــــی گــــردی..

تو
لبخند می زنی
پروانه ها
به هوا می خیزند
چقدر به طعم دهان تو
حسّاسند !

در سبد خانوار دلـــــــــــــــــم
جای بوسه هایت خالی ست
تمام لب هایت را
به من بــدهکاری

گم کرده ام ، خود را
میان خنده و اشک
میان خستگی و طاقت هر روز درخت
خالی از دغدغه ها
بوی دلتنگی دستان تو را
می دهد این آغوشم

عــَزیزکــَم!
تو خواسـتی بــِشی ســَنگ صبورَم…
اما حـآلا
تـــــو “ســَنگ” شــُدی،
و مــَن هنــوز”صــَبورَم”…

دلتنگـم !
برآﮮ کسـﮯ کـﮧ مدتهـآست ،
بـﮯ آنکـﮧ بآشد ،
هــر لحظـﮧ ..
زندگــﮯ اش کردم ..!

هـِــی تـــو!
“تـــو” کــه گـــذ شتــــی از “مـــن”
” او” از تـــو میــگـُـذرد
این توالــی شخص هــــای مـُـفــرد است..!

از ایـن میعـادگــاه تکــراری خستـــه ام!
بیـا اینبـار جـای دیگـــری قـرار بگـذاریم
بــــرای بــــــاهــم بـــــــودن
جـــایی جــز خیـــــــــــــــــالم…!!

همیـشــهـ ” و ” هیچ وقـــتـــــــ ”
واژه هــای تـرســناکــی مـیـشـــونـد
وقـتــی همیـشـــهــــ
دوسـتـتـــــــــ خـواهـم داشـت
ولـی هـیـچ وقـتــــــــ
سهـــم منـــــــ نخواهی بود…!

دیـشبـــ
قصـــه ات را
بــــرای کســـی میگفتــمــ ؛
بـــاز دوبـــاره
عـــاشقـتـــ شــدمــ…!!

دلم میخواهد کسی باشدخوب باشد…مهربان‌ باشد…بس باشد…همه ی این بودن هایش فقط برای من باشد…فقط برای من

مَــטּ تــآوآטּِ اِشتبــآهـﻲ رآ دآدَم ڪـﮧ نـآمَـش عشــق بـود
وَ تُــو تــآوآטּِصــدآقَتـﻲ رآ ڪـﮧ نـآمَــش خیـآنَتــــ بــود!
مُهـــم ایــטּ اَستــ ڪـﮧ هَــر دو بـآختیــم…
مَــטּ تُــو رآ وَ تُــو عشــق ِ پـآکَــم رآ …

ツ بـــــه صـــلیــبـــــ هَـــم اگَـــر کــشــیـــده شـــــدی ،
مَـســیــح بــاش
نــــه مَـتـــرســـکـــِ سَـــــر جــــالیــــز …

نمی گذاشتم به آسانی دلم را ببری
اگر می دانستم بعد از تو زندگی کردن چقدر دل می خواهد.

چه بی پروا…
دلـم آغوشِ ممنوعه ای را می خـواهد
که تنـها شرعی بودنش را
مـــ ـن می دانم و دلـــ ـــ ــــم…
و تــــ ــو…

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت 15:23 توسط استیفن stifen|


10268728_293360194160392_2094571492_n

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت 15:22 توسط استیفن stifen|


کمـــــی دورتــر بـایست …
لطفـــــــــا ً !!
من  دیــوانه  تــر از آنــم …
کــه بی هــوا ،
در آغـوشت  نگیــرم … !

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت 15:21 توسط استیفن stifen|


میان ماندن و نماندن

فاصله تنها یک حرف ساده بود

از قول من

به باران بی امان بگو :

دل اگر دل باشد ،

آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت 15:20 توسط استیفن stifen|


یادت را از من نگیر
بگذار من هم مثل سهراب بگویم
دلخوشی ها کم نیست !!!

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 10:28 توسط استیفن stifen|


گرگ ها را دوست دارم

             مرگ را قبول میکنند 

                   اما هیچگاه تن به قلاده نمیدهند

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 10:27 توسط استیفن stifen|


هیچوقت نخواستم دشمنامو بشناسم

                        چون میدونستم بهترین دوستامو از دست میدم

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 10:25 توسط استیفن stifen|


زمانی فرا میرسد ...

که سکوت بیش از همه گفته ها ،

مقصود را می رساند ... !


نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 10:24 توسط استیفن stifen|



مطالب پيشين
» نامردی
» زخم
» نامه ای برای پدر
» مردنم
» خسته ام
» دلتنگی
» سکوت
» عاشقانه
» .....
» بی هوا

Design By : Pars Skin