تبليغاتX
متنهای عاشقانه در سرزمین تنهایی >
همه رفتند جز خاطره ها جایمان کجاست میان خاطره ها
سکوت و آرامشی را در وجودم احساس

 

سکوت و آرامشی را در وجودم احساس میکنم

دلم گویا سالهاست که گمشده ای داشته

و بی قرار در پی آن بود

اما حال با این آرامش

دلم گویا به آن گمگشته رسیده

چه زیباست این لحظه ها

زیبا و خاطره انگیز

انگار غم و غصه چند ساله یکباره به پایان رسید

دل من آرام باش

که در آرامشت را از تنهایی خود داری

زیرا در این تنهایی ایست که تو تنهایی

 ولی تنها نیستی

زیرا خالقت با توست

هنوز خداوند به یاد توست

پس با امید زنده باش و زندگی کن

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 17:50  توسط سکوت  | 

New Page 15

این روزها خیلی تنها شده ام

انگار زخمهای کهنه دوباره باز دهان باز کرده اند

 

به اطراف می نگرم سیاه و تاریک

 

دلم گرفته از زمین و زمان

اشکهایم هم نمی توانند مرحمی برای این زخمها شود

 

برای گذشته ها دلم تنگ شده

برای کودکی

کودکی و سادگی

 

کجاست کجا رفت

کجایند آن روزها؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 20:38  توسط سکوت  | 

خداوندا هزاران سوال در ذهنم مرا

 

خداوندا هزاران سوال در ذهنم مرا سخت درگیر کرده اند

خداوندا چرا غم و غصه را نمی توان پایان داد

شاید حکمت تو این چنین است

که غم و غصه انسان را از غرور و کبر به زمین بکشاند

ولی کسی که خود زمین خورده است چه؟

 

چرا تنهایی را آفریدی؟

شاید جواب این باشد

 تا درتنهایی به آنچه که نیاموخته

و نرسیده برسد

به خالقش برسد که همیشه تنها بوده و از تنهایی شکایتی ندارد

ولی اگر تنهایی شود دردی بزرگ و چندین ساله

اگر تنهایی شود دلیلی برای فراموشی خود و خالق

 

چرا ظلمت و تاریکی را آفریدی؟

شاید جوابش این باشد

تا انسان میان ظلمت و تاریکی خود را بسنجد

بیازماید

و راهی مناسب رو به نور و زندگی را برگزیند

ولی اگر این انسان در راه فرق تاریکی و نور را نداند

 

 آنگاه چه خواهد شد؟

 

خداوندا و هزاران هزار سوال دیگر.......

 

خدایا منو تنها نذار که خیلی تنهام

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 13:11  توسط سکوت  | 

 

خداوندا نمی دانم که میداند

ولی اینقدر می دانم تو می دانی

خداوندا از این دلهای سرد و بی روح

چه می دانیم

ولی انقدر می دانم تو می دانی

خداوندا شده دنیا سراسر تیره و ظلمت

خداوندا شده گلخونه دلها

زرد و پژمرده

خداوندا گرفتاریم

گرفتاریم در این شبهای ظلمانی

کسی جز تو نمی داند

خداوندا تویی تنها فریاد رس

خداوندا تویی امید این دلها

خداوندا  تویی قادر

توی حاکم

    مدد را از تو میخواهیم

 

خداوندا

مدد کن بر مددجویان

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 19:55  توسط سکوت  | 

New Page 6

 

قصه سکوت زیبا ترین قصه ایست که خواندم

 

آیا تا به حال به این جمله فکر کرده ایم

 

زندگی ما سراسر قصه و داستان است

اگر بخواهیم آن را روی کاغذ بیاوریم

 

باید از تمام درختان دنیا ورقی بسازیم

و باز شاید قادر نباشیم داستان زندگی را آن طور که باید

به رشته تحریر بیاوریم

سکوت تنها داستانیست

که نیازی به قلم و صفحه ندارد و میتواند

از یک کلمه یا یک جمله ویا هزاران جمله و صفحه تشکیل شود

 

از هر چیز و هر کس و از چیزی که تو دلت داری

 

واسه همین است که زیباترین قصه رو قصه سکوت نام نهادم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 18:56  توسط سکوت  | 

New Page 4

 

تنهاییم را به تو که تنهاترینی تقدیم خواهم کرد

تنهاییم از آن تو

مرا پذیرا باش  زیرا جز تو امیدی ندارم

 

تنهایی بهانه ایست برای من تا گاه گاهی

تو را یاد  کنم

 

خود گم شده ام را بیشتر احساس کنم

همین وبس

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 17:38  توسط سکوت  | 

چشمهایم را زیر باران شستم

 

چشمهایم را زیر باران شستم

 

گفتند باران خود مظهر پاکیست

 

چرا دیگر می شویی

 

 گفتم این چشمها آنقدر ناپاک و آلوده اند

 

که من از قطره های پاک باران شرم دارم

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 15:19  توسط سکوت  | 

New Page 3

 

باز هم غروب خورشید فرا رسید

آسمان چه زود رنگ از رخسار داد

تاریکی و سیاهی بر آسمان گسترانیده شد

 

چه دلگیر است ظلمت و تاریکی

 شب مظهر تاریکی

باز هم چشمهای منتظر

 

به انتظار نشسته ام برای روشنایی

برای ستاره ی رهایی دهنده

خداوندا دلم گرفته از از این و از آن

 

خداوندا درد این دل را کس نداند

کس نتواند محرم  باشد جز تو

 

خداوندا به تو پناه برده ام

پناهگاه تنهایی های من باش

که جز تو پناهگاهی ندارم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 21:25  توسط سکوت  | 

زیباترین لحظه ها برایم لحظه های

 

زیباترین لحظه ها برایم لحظه های تنهایی بود

لحظه های بی کسی

 

لحظه تاریک و سرد اتاقم

و روشنایی شمع کوچک کنار پنجره

 

تنهای  تنها و بدون هیچ دلهره و دغدغه

 

لحظه هایی که فقط به فکر فرو میروم

 

خداوندا در این لحظات همیشه با منی

 

تو مرا تنها نخواهی گذاشت

 

خداوندا متشکرم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 12:0  توسط سکوت  | 

 

من آن برگ سبزم که در پاییز زرد

با صبر و تلاش سبزی خود را حفظ کردم

تا آن زمان که از اینجا عبور می کنی

بجای صدای خش خش

 

صدای آرامش و سبزی و زندگی را به تو تقدیم کنم

 

تا بدانی از بدترین شرایط

بهترین شرایط را می توان ساخت

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 19:14  توسط سکوت  | 

بگذار مرگ پایانی باشد برای آغاز

 

می خواستم همه چی رو بیخیال بشم

اما نشد که نشد باز اومدم

 

 

بگذار مرگ پایانی باشد برای آغاز دوباره من

 

بگذار صدای مرگ آن شکننده ء سکوت تنهایی من باشد

 

بگذار مرگ روزنه ای باشد برای گستردگی نگاهم

 

بگذرا مرگ برایم چون همای سعادت در این شهر غم زده باشد

 

و

بگذار مرگ پایانی باشد بر از یادها رفتنم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 22:4  توسط سکوت  | 

 

از تمام دوستان که مرا و نوشته های مرا همراهی می کردند تشکر میکنم

 

 

خداحافظی میکنم از تمام شما دوستان عزیز

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 20:13  توسط سکوت  |