متنهای عاشقانه ღ*ღ سرزمین تنهایی ღ*ღ

بی سایه ترین فرد منم زیر این آسمان آبی

 

فرصت پروازم را به دیگری دادم

 

تا شاید وقت پریدنش مرا به یاد بیاورد.

 

اما او پرید با دیگری بی آنکه پر پروازش از آن کیست.

که اینگونه به راحتی  پرپرش می کند

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 15:43 توسط بی سایه|


نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 15:39 توسط بی سایه|


 

 

کوله بارم پر شده از خاطرات تلخ

 

سنگینی کوله ام تاب از من ربوده

 

قدم هایم سنگین گشته

 

جایی امن برای دفن کوله بارم نمی یابم

 

 

 

به کدامین گناه اینطور اسیر شده ام خداوندا

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 15:38 توسط بی سایه|


 

دیگر نفسی نمانده تا برای تو بکشم

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 22:42 توسط بی سایه|


 

زندگی مثل یه باتلاقی هست

که اگر بخوایی دست و پا بزنی میکشه پایین تو رو

پس تنها راه ساختن و آرام گام برداشتن است

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت 12:36 توسط بی سایه|



سیلاب مرا ویران نگرد.

آتش مرا نسوزاند.

زندان مرا حبس نکرد.

ویران شدم و سوختم.ماندم در قفس وقتی حس کردم با وجود زنده بودن هنوز 

تنهای تنهام.
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 10:16 توسط بی سایه|



دلم گرفته...

گلویم بغض گرفته.

قفسم تنگ تر شده.

ولی فقط به امید دیدن لبخند تو زنده ام و نفس میکشم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 6:31 توسط بی سایه|


ترسم از این نیست که بازیچه دست روزگار شده ایم
  ترس من از این است که

در انتهای آن برای مردن نیز باید در صف این روزگار بمانیم.

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1392ساعت 20:33 توسط بی سایه|



ﺭﻭﺯﻱخواهد رسید به روشنی یک نور.آنروز مرا که نمی خواستی، شاید اشکی به حالم بریزی.

آن روز که می برند به بدرقه من بیا شاید بتوانم آن لحظه تو را در کنارم ببینم

.وقتی مرا در گور کردند اولین خاک را برای بدرقه تو بریز که عزیزترین هستی و خواهی بود. 
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392ساعت 21:55 توسط بی سایه|


دلتنگی حس عجیبی دارد....

گاه بی آنکه خود بدانی دلتنگ می شوی......

 

مثل اینک که در گیر دلتنگی تو ام...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 12:10 توسط بی سایه|



برای رفتن وقت بسیار است.
 
پس تو بمان تا به پاس ماندنت بهار را دوباره زنده کنم
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 6:52 توسط بی سایه|


 

غم هایت به دست رود بسپار اینجا نشسته ام تا آنها ار

در آغوش گیرم.

 

در عوض شادیهایم را به دست باد داده ام تا برایت بیاورد.

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1392ساعت 12:40 توسط بی سایه|


 

 

 

نامه های زیادی برایت نوشته ام

زیر خیسی چشمانم تمام صفحات آن خیس شده است

هر بار می نویسم و می خوانم برایت

اما نمی دانم چرا خداوندا صدایم سکوت دارد

یا خداوندا خواسته های من و آررزوهای من به گوشت نمی سد

مگر صدای قلب تپیده شده را نمی شوی

که فریاد مرا از میان خط خط نوشته هایم نمی شنوی

خداوندا فریاد می زنم برای اینکه جز تو کسی نیست

خداوندا ساختن از آن توست

پس بساز برای ما!٬٬٬

 

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1392ساعت 12:23 توسط بی سایه|


نمی نالم من دردم

نمی گریم من از حالم

 ولیکن درد دارم اشک دارم من

دلم از غصه خون گشت و زبانم ساکت و خاموش

خداوندا کجا رفتی

چرا با من چنین کردی

خداوندا ببخشایم اگر نابندگی کردم

تو عفوم کن

تو شادم کن

 

 

نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 12:22 توسط بی سایه|


 

زندانی در آرزوی پر کشودن و رفتن به آنسوی میله ها

زندانی دیگر از قفس تنگ و تاریکش خسته شده بود

به دنبال راهی برای نجات و پر گشودن بود

تا شاید راهی به آنسوی امید و آرزوهایش یابد

غافل از اینکه تنها جای امن و آرام برای او

همین زندان و قفس تنگ و تاریکش بود

غافل از اینکه این دنیا دیگر آن جای امید و آرزوهایش نیست

او نمی داند چه بر سر این دنیا آمده

هنوز به خیال خود دنیا را رنگین و زیبا می بیند

برای خود چه خوابهایی که ندیده است

در همین افکار غوطه ور بود

پرنده ای پر گشود راه خود را کج کرد

انگار پرنده کوچک به او پناه آورده بود

قلب کوچک پرنده در دستان زندانی آنچان می تپید

زندانی سراغ دنیا و زیبایی هاش را از او گرفت

پرنده کوچک بالهایش را گشود و به زندانی گفت

بالهایم از آن تو و به جای آن قفس تنگ و تاریکت از آن من باشد

تو پر بگشا و برو مرا بال و پری نیاز نیست

و من در قفس تو آرام می گیرم

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1392ساعت 12:18 توسط بی سایه|



مطالب پيشين
» پر پرواز
» عاشقانه
» کوله بار
» ....
» باتلاق
» تنها
» دلم گرفته
» ترس
» وداع
» دلتنگی

Design By : Pars Skin