|
همه رفتند جز خاطره ها جایمان کجاست میان خاطره ها
|
لحظهها را قدر دان
همدلیها، لذت دیدار را...
خوب میدانم که
یک دو روزی دیگر، فرصتم میمیرد
میرسد وقت سفر؛
بعد از آن هم شاید که نگاه من و تو،
باز در حسرت دیدار بمانند ولی؛
من به این معتقدم:
زندگی یک لحظه است
و همین یک لحظه، مملو از خاطرههاست...
لحظهها را قدر دان...
میرسد وقت سفر
یک دو روزی دیگر...

هستی چه بود،قصه ی پررنج و ملالی
کابوس پر از وحشتی،آشفته خیالی
ای هستی من و مستی تو،افسانه ای غم آسا
کو فرصتی که تا لذتی بریم،ازشب وصالی
زهستی،نصیبم بود درد بینهایت
چنان می،ندارم سرشکوه و شکایت
چرا این غم اقامت گزین به دریای می فروشان
گریز از مه ام،چنان ساغری به زان ساغری
به نوشان
ای دل، چه زجانم خواهی؟
ای غم، زچه جانم کاهی؟
ترسم که جهان می سوزد
از دل چوبرآرم آهی.....
به دلم نرود،نه تمنا باشد
چه کنم که جهان همه رویا باشد
بگذر زجهان همچون من
افشان به جهانی دامن
بزمم سیه اما سازم
جمع دگران را روشن
از طرف سومای عزیز لاهیجان
برو به ادامه مطلب

دیرگاهی است در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست در این تاریکی در و دیوار بهم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس ادمها سر بسر افسرده است
روزگاری است در این گوشهء پژمرده هوا هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب در به روی من وغم می بندد
میکنم هر چه تلاش او به من می خندد
نقش هایی که کشیدم در روز شب ز راه آمد و با دود اندود
طرحهای که فکندم در شب روز پیدا شد و با پنبه زدود
![]()

دود می خیزد ز خلوتگاه من کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟
با درون سوخته دارم سخن کی به پایان می رسد افسانه ام؟
دست از دامان شب برداشتم تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب لیک از ژرفای دریا بی خبر
بر تن دیواره ها طرح شکست کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال روز و شب از درون دل به تصویر امید
تا بدین منزل نهادم پای را از درای کاروان بگسسته ام
گرچه می سوزم از این آتش به جان لیک بر این سوختن دل بسته ام
تیرگی پا می کشد از بام ها صبح می خندد به راه شهر من
دود می خیزد هنوز از خلوتم با درون سوخته دارم سخن
یه سری عکس باحال تو ادامه مطلب هست سر بزن
نمیدانم چرا گردونه را وارونه میبینم در این بهر خروشان ...
دگر راه نجاتی نیست
نمیدانم چرا این چشمه را خشکیده میبینم
همه دنیای من شد شک و تردید و فقط یک چیز...
و آن اینکه دلی را عاشق و شیدای دلداری نمیبینم چرا باید چنین باشد؟
چرا؟؟؟؟؟؟؟
زمانی بود ؛کاتب مشق عشق میکرد
و دیگر هیچ زمانی بود ؛درویشی و مهر و دوستی هر جا هویدا بود
چرا باید به جای مهر
کینه را مهمان دلها کرد
چرا باید به جای دوست
دشمن را هم اوا بود

به ادامه مطلب برید
دانلود ترانه های گوگوش هایده کاشانی و سیاوش قمیشی