|
می نویسم برای دلهایی که تنهایند و تنهایی را عاشقانه دوست دارند
|
و هم اوازش ،من!
پشت یک شیشه سرد
شعری از بارش و غم می خوانم
گل دلتنگی من ،منتظر باران است
باد هم می اید
و به اهنگ وزش
قطره ها می رقصند
دوست دارم بوزم
به فضایی که در ان
ابر های دل من ارامند
اسمان می گرید
اسمان جای همه می گرید
و من پشت حصاری روشن
شعری از بارش و غم می خوانم
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هرکه با ما بود از ما می گریخت
چند روزی است دلم دیدنی است
حال من از این و آن پرسیدنی است
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ حالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

عکس در ادامه مطلب
کــــــــاش می شــــــد عـطـــــر بــــــاران را چشـــــــید
خـط سبـــــــــــزی از رخ صحـــــــــــرا کشــــــــــید
کـــــــــاش می شــــــــد باغ را بیــــــــــدار کـرد
چشـــم نرگــــس را سـحــــــر هوشــــــیار دید
کــــــــاش می شـــــــد باز همـــــراه بــهـار
از پرســـــــتو گفـــــت از فوج ســـــــــوار
کــــاش می شــــد در حریم شــــعر ناب
پر گشــــود و رفــــت تا معنــــای آب
کـاش می شـد واژه ها ی خسـته را
واژه های بال و پر بشــکســته را
واژه های بی خیال از دردرا
ایـن خمـــار آلودگان ســرد را
یک به یک درجام می،تطهیرکرد
کــاخشان با شـعله ها تعمیـــر کرد
کـــاش می شـــد نیمــه خـــــــرداد را
آن تنـــــــــور آتـــــــــــش فریـــــــــــاد را
تــا ابــــــــد در ســــــــــینه ها افروختـــــــــن
دم زدن، آتــــــــش گـــــرفتــــــــن، ســـــوختــــــــن


سپیده
در دور دست قویی پریده بی گاه از خواب
شوید غبار نیل ز بال و پر سپید
لبهای جویبار لبریز موج زمزمه در بستر سپید
در هم دویده سایه و روشن
لغزان میان خرمن دوده
شبتاب می فروزد در آذر سپید
همپای رقص نازک نی زار مردار می گشاید چشم تر سپید
خطی ز نور روی سیاهی است
گویی بر آبنوس درخشد زر سپید
دیوار سایه ها شده ویران
دست نگاه افق دور کاخی بلند ساخته با مرمر سپید