تبليغاتX
متنهای عاشقانه در سرزمین تنهایی >
همه رفتند جز خاطره ها جایمان کجاست میان خاطره ها

 

در تنهایی خود نشته ام تا سخن از تنهایی و اندوه بر زبان بیاورم

 

تنهایی دریایی است وسیع  دریایی به رنگ سیاه

 

 با آبهای روان

 

که آب این دریا با غم و اندوه بوجود آمده

 

نمی دانم از زندگی چه میدانم

 

اصلا زندگی چیست

 

چرا آمدهابم

 

 که روزگاری هم برویم

 

ولی زندگی جزء سیاهی و کبودی رنگ دیگری برایم ندارد

 

تنهایی و غم بر من چیره شده

 

حال کاغذ دیواری اتاقم را به رنگ زیبای سیاه میزنم

 

دوست دارم تنهای چراغ اتام برنگ سیاه باشد

 

دوست دارم مرگ را در آغوش گیرم تا پایانی بر این زندگی باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 22:36  توسط سکوت  | 

 

زندگی ما همانند یک غنچه ء کوچک است

 که آیا می تواند با زیبایی رشد کند؟

این غنچه نمی داند چه راه دشواری دارد.

در این دنیا که تاریکی همه جا را فرا گرفته

 سکوت و خفقان حکمفرماست.

غنچه ء کوچک برای رشد و زیبایی باید نور خورشید را در آغوش گیرید

اما افسوس که به هر کجا قدم میگذاریم خبری از نور نیست

سیاهی و ظلمت همه جا را پوشانده است

ریشه هایش را در دل خاک فرو میبرد تا اندکی آبی بیاشامد و جانی تازه کند

باز هم میبیند که ریشه هایش به جای آب, خونابه و چرک میکشند

خون برادران و خواهرانمان که در نطفه مردند و در جای جای زمین دفن شدند

سر آخر برای تقویت خود باید در خاک تازه قرار یابد غافل از این که هیچ کجایی از شهر نمی تواند جایی برای زندگی بیابد

نمی داند این غنچه چه کند

 در شهری که تمام مردمان همچون مرده ها هستند هیچ کس قادر به دفاع از خود نیست

غنچه زندگی باید با بدبختی بسازد و تا زمانی که دیده بندد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 18:14  توسط سکوت  |