زندگی را دوست دارم در لباسی نو
در نگاهی تازه
در کلامی زیبا و آنچنان بی آلایش
پاک و بی ریا
همانند کودکی در آغوش رویا های کودکانه
زندگی را میخواهم ساده بدون هیچ قید و بند
دیگر نگاه های حسرت انگیز را نمی خواهم
ساده زیستن را برای ابد آرزو دارم
به سادگی یک کودکی که گام به عرصهء این دنیا مینهد
ای کاش می شد همیشه آرزوهای خود را بدست آورد
روزگار آنچنان بازیگریست که سادگی ها را در خود غرق کرده
از سادگی تنها نگاهها حسرتها غمها غصه ها مانده
افسوس ها و ای کاش ها در باور ها جای مانده
دیگر ساده زیستن را نوعی بیچارگی میپندارند
نوعی از بدبختی فقر تهی دستی
چرا
بقیه در ادامه مطلب

ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 16:7 توسط سکوت
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 12:33 توسط سکوت
|
دل آسمان گرفته
...... بارون
دل
آسمان گرفته
ابرهای
سیاه آسمون را عذا دار کردن
دیگه
آسمون هم دلش داره می ترکه
آسمون
منتظر یه حق حقه
تا بغزش
بترکه
توی این
سیاهی در پاییزی غم انگیز
آسمان
هم بارش خود را شروع میکند
زیر
بارون قدم میزنم تا به گذشته ها بیاندیشم
به فکر
برم
میگن
بارون قشنگه
زیر
بارون باید راه بری تا زیبایی اونو درک کنی
قدم
زنان زیر بارون در مسیری حرکت میکنم
بی هدف
راه افتادم نمیدونم کجا
فقط راه
میرم
قطره
های ریز بارون با برگهای زرد درختان
به زمین
می افتند
این
برگها روزی سبز و شاداب بودند
حالا
این طور رنجور شدند که حتی در مقابل یک نسیم کوچک نمی تونن
از
خوشون دفاع کنند
با
درماندگی رو زمین می افتند
قطره
های بارون چهره زیبایی به آسمون داده
این
قطره ها حرفای زیادی واسه گفتن دارن
حرفایی
که ما اصلا اونا رو نمی تونیم درک کنیم
زیر
بارون راه رفتن زیر بارون فکر کردن چقدر لذت بخشه
می تونی
به همه غصه ات فکر کنی
با
روشنی بارون به غمها و غصه هات روشنی بدی
اونا رو
مثل بارون پاک و زلال کنی
از
سیاهی فرار کنی
راه
نجاتی واسه خودت پیدا کنی
ای خدا
میشه همیشه آسمونت ابری باشه
بغض دلش
پاره بشه
بارونش
و هدیه بده به ما آدما
تا شاید
غمهای روزانه خودمون
همون
روز توی بارون بشوریم و پاک کنیم
چه خوب
میشه اگه این طور بشه
دیگه
همه می تونن فقط به خوبی ها شادی ها فکر کنن
دیگه
غمها وجود نداشته باشن
اگر
باشن عمری زود گذر اونم فقط واسه چند لحظه
آخ چی
میشد اگر میشد

نظر یادت نره
دوست عزیز
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 18:59 توسط سکوت
|
خنده خورشيد.................

هر نفس می رسد از سينه ام اين ناله به گوش
كه در اين خانه دلی هست به هيچش مفروش !
چون به هيچش نفروشم ؟ كه به هيچش نخرند
هركه بار غم ياری نكشيده ست به دوش
سنگدل ، گويدم از سيم تنان روی بتاب
بی هنر ، گويدم از نوش لبان چشم بپوش
برو ای دل به نهانخانه خود خيره بمير
مخروش اين همه ای طالب راحت ! مخروش
آتش عشق بهشت است ، مينديش و بيا
زهر غم راحت جان است ، مپرهيز و بنوش

بخت بيدار اگر جويی با عشق بساز
غم جاويد اگر خواهی ، با شوق بجوش
پر و بالی بگشا ، خنده خورشيد ببين
پيش از آنی كه شود شمع وجودت خاموش !
+
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 17:38 توسط سکوت
|
New Page 6
نمي
نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني!
حرف نمي زنم .... چون مي
دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي!
نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را
نمي بيني! صدايت نمي زنم
زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است!
فقط مي خندم
...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام

به ادمه مطلب
برید عزیزان
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 20:19 توسط سکوت
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 20:17 توسط سکوت
|
جهت حمایت از ما بر روی تبلیغات کلیک کنید
به چشم من نگاه نكن ، دوباره گريت مي گيره
ساده بگم كه عشق من ، بايد تو قلبت بميره
فاصله بين من و تو ، از اينجا تا آ سموناست
خيلي عزيزي واسه من ، ولي زمونه بي وفاست
قسم نخور كه روزگار ، به كام ما دو تا نبود
به هر كي عاشقه بگو ، غم كه يكي دو تا نبود
بگو تا وقتي زندهام ، نگاه تو سهم منه
هر جاي دنيا كه باشي ،دلم واست پر ميزنه
براي اين در به دري ، تو بهترين گواهمي
دروغ نگو ، كه مي دونم هميشه چشم به راهمي
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 17:34 توسط سکوت
|