|
همه رفتند جز خاطره ها جایمان کجاست میان خاطره ها
|
پرندهء غمگین
پرنده ای هستم کوچک و تنها![]()
روزگاری پر و بالی زیبا داشتم![]()
در آسمان آرزوهایم او ج می گرفتم![]()
دیری نگذشت دست غریب روزگار![]()
سایهء غمناکش را برایم گشود![]()
بالهای زیبایم شکست دیگر بی پر و بال شدم![]()
قدرت پریدنم از یادها هم رفت![]()
حال پریدن برایم آرزویی دست نیافتی شده![]()
قفس و در بند بودن را بهتر این آزادی می دانم![]()
آزادیی که اراده ای از خود نداری![]()
پر و بال شکسته در کنج این دنیا چه سود![]()
چه حاصلی جز غم تلخ و یاد آوری گذشته هایم![]()
خداوندا کمکم که تو یاریرسی جز تو ندارم![]()
برس به دادم مانده ام در سیاهی و تباهی![]()
مرگ رویایی است زیبا
مرگ پایان نیست بلکه آغازی برای از نو زیستن
مردن زیباست البته برای کسانی که بتوانند آن را درک کنند
نمیدونم چرا وقتی اسم مرگ میاد همه میترسند
اما واسه من دیگه تومو شده همه چیز
دوست دارم چهرهء مرگ را با دستان خود لمس کنم
مرگ را در آغوش بگیرم با تمام وجود
زندگی دنیا ارزشی برای ماندن ندارد
نمی دانم چرا این جماعت کور مال کور مال
به هر دری میزنند تا روز را به شب و شب را به روز برسانند
مگر عمر بی ارزش و پوچ در این دنیا چیست
ولی تنها چیزی که در این دنیا برای ما زیباست
همان تنهایی و غم هست که همواره با ماست
من تنهایی را به هر چیزی ترجیح میدهم
تنهایی برای هر کس دارویی است
برای گریختن از دردها رنجها غمها

به امید یه اتفاق تازه
می زنم به کوچه وخیابان
گذر کنم ز هر کجا که شود
تا ببینم نشانه ای از تو
هنوز ز عطر بوی تن تو
مست و مدهوش مانده ام
هنوز کشتی دل من
در ساحل نیلگون قلب تو لنگر زده
هنوز چراغ دلم را
به امید تو روشن نهاده ام
هنوز هر صبح گاه
گل اقاقی می چینم
و هر شامگاه
به دست آب می سپارم
نمی دانم که چه طوفانی بود
یا چه سیلابی بود
یا که قدم شوم خورد بود
که گرفتد از من
|
دوست دارم زندگی را نه برای زنده بودن بلکه برای اوج گرفتن پریدن به جای جای سرزمین خیال دوست دارم همانند آن قطرهء آب باشم که با صبر و بردباری دل کوه را می شکافد و راه خویش را ادامه می دهد دوست دارم دانهء گندمی باشم که در دل خاک تیره را می شکافد و به زندگی خود روشنایی می بخشد دوست دارم غنچه ء کوچکی باشم که لباس خود را می درد و زیبایی خود را نمایان می کند دوست دارم یه تکه ابر باشم که جان خود را برای حیات دیگران نثار می کند دوست دارم چون خورشید پهنهء آسمان تیره را بشکافم دوست دارم چون باد عاشق و سرگردان باشم اما چون آسمان یکدل و یکرنگ باشم دوست دارم ترانه ای باشم که خواندنش لرزه بر قلبها می زند سکوت را دوست دارم سکوت عشق را و آن لحظهء رویایی شکسته شدن این سکوت با صدای قاصدک خوش خبر
|
|
عاشقانه...... نگارم
ای نگارم ای نگارم
بدان من هر
چه دارم از تو د ارم
ببین تو این
چنین بردی دل من
که برده عقل
و هوش را از سر من
ببین چشم
انتظاری های من را
تو
ببین بی اعتناییهای خود را
تمام هستی و
عمرم از آنمت
برایم در
عوض حرف و کلامت
بیا ای
نازنین قابل بدانم
که باشی
شامگاهی میهمانم
من از تو ای
فرشته چیزی نخواهم
فقط خواهم
بمانی در کنارم
|
تکه ابر
تکه ابر کوچکی بودم
آرام در گوشه ای از آسمان
ناگهان بادی وزیدن کرد از سوی شمال
دست خود را من به باد دادم تا برم
رفتم ورفتم به صحرایی رسیدم
در میان خاکهای خشک این صحرا
افتاد چشم من به سوی دانه ای
دانه از بی آبی و گرمای شدید
قدرت رویش نداشت
ناگهان روی زمین دانهء کوچک لب گشد و گفت
تکه ابر ای تکه ابر
می توانی جان دهی این دانهء خشکیده را
من که در دل آرزوی پرکشیدن داشتم
دیدم این فرصت را برای خود غنیمت
رفتم و رفتم بر روی دانهء کوئچک
از ته دل ریختم قطره قطره باران روی زمین
نم نمک دانه شروع کرد به رویش در زمین
دانه رویید و شد یک گل زیبا
زمانی نگذشت که شد گلزار آن صحرای دور
حال دیگر تکه ابری نیستم
بلکه من یک باغ پر گل شده ام

باید تورو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
با اینکه بی تاب منی بازم منو خط میزنی
باید تو رو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی
کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه
اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه
دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر میکنی حس می کنم از راه درو
آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره
عطر تنت از پیرهنی که جا گذاشتی میپره
باید تورو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
باید تو رو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
باید تورو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

گریه های پنهانی مرا هیچ کس نمی تواند ببیند
اشکهای ریزان و ناله های من در باورها نمی گنجد
غصه های فراوانی که حتی سنگ در مقالبش آب میشود
روزگار سخت مرا دگرگون ساخته دیگر تاب و تحملم سر آمده
زندگی برایم جز غم و غصه اشک و خون چیزی نیست
دیگر معنی و مفهوم لبخند را سالهاست از یاد برده ام
به هر سو ی می نگرم سایه و تاریکی غم را حس میکنم
به هر کجا میروم نمی توانم غصه را از خود دور کنم
زیباترین و شادترین لحظات برایم غمگین ترین ساعات زندگیست
اشکهایم را از همگان پنهان میکنم تا شادی آنها را خراب نکنم
به ظاهر شادم اما دلی پر خون دارم
لبخند من از خوشی من نیست
لبخندهای من نشانه ای از تلخی های روزگار
غصه ها و غمهای دلم است
شادیم را باور نکن همان گونه که من زندگی را باور ندارم
زندگی را باور ندارم چون خودم را باور ندارم
خودم را باور ندارم چون در در دلم جز غم و غصه
اندوه و اشک چیز دیگری نیافته ام
نمی دانم شاید روزگار ما هم اینگونه باشد
شنیده ام که غم و شادی
غصه و خوشحالی همه در کنار هم رقم خورده اند
اما برای من تاکنون فقط غم وغصه
بی کسی و تنهایی بوده
شاید که روزگار برایم چنین رقم زده است
خدا را شاکرم از این همه داده هایش
و سر تعظیم در مقابلش فرود می آورم
