تبليغاتX
متنهای عاشقانه در سرزمین تنهایی >
همه رفتند جز خاطره ها جایمان کجاست میان خاطره ها
امروز که در تنهایی خود می سوزم

 

امروز که در تنهایی خود می سوزم      

       خواهان دستگیری از سوی توام

امروز که در غم و اندوه غوطه ور شده ام

چشم براه و امید یاری از سوی تو دارم

 

لحظات زندگی برایم سنگین و سخت گشته

وجود تو شاید آرامشی بر این افکار درهم پیچیده ام باشد

شاید دیدار امروز تو برایت مهم نباشد اما برای من نه

شاید فردایی نداشته باشیم تا دوباره چهره به چهره شویم

 

فردا را برای گریز از دیدار بر زبان نیاور

چون فرداها بسیار است

اما عمر ما کم و محدود

شاید فردایی برایمان نباشد

به قول دوستان که گویند

 

زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید

گرنه بر سنگ مزارش آب ریختن چه سود

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 18:41  توسط سکوت  | 

 

دیگه بریدم از همه دنیا از همه چیز و همه کس

 

حوصله خودمم رو هم ندارم

 

به ته خط زندگی رسیدم

 

نمیدونم آخر خط همینه

 

چرا این طور شد من چرا به آخر راه  رسیدم

 

جوابی واسه سوالهام ندارم

 

غم و غصه دارن آزارم میدن

 

نه کسی که درد دلمو بگم نه دوستی که بشه روش حساب کرد

 

دیگه از زندگی بیزارم

 

زندون تاریک و سیاهی که توش هستیم

 

دنیای مردگان دنیایی است که ما داخل اون داریم

 

مثل کرمم می لولیم

 

مثل زالو خون همدیگرو میخوریم

 

از خودم هم بیزارم

 

از همه و همه بیزارم

 

دیگه نفس کشیدن هر لحظش سخت تر میشه برام

 

نمیدونم چه کنم.......

 

 

 

بقیه عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 16:54  توسط سکوت  | 

New Page 3

 

 

دوست دارم که سری زنم گذشته ها را

 

دوست دارم به یاد اورم کودکیم را

 

آن دوران زیبا و به یاد ماندنی

 

آنم دوران که لحظه لحظه اش زیباست

 

چه زیبا بود آن زمان که هیچ غمی نداشتیم

 

آن زمان که روزگار پرده زیبایش را بر ما فکنده بود

 

زندگی را آنچنان زیبا و قشنگ می دیدم

 

که غم و اندوه اندر دل ما جای نداشت

 

افسوس که رسم روزگا ر این گونه نیست

 

بلکه با تحول روزگار ما نیز دگرگون م وتحول شدیم

 

پا به عرصه ای نهادیم که راهی برای فرار از آن نیست

 

در این دوره جز غم و اندوه و خاطرات چیز دیگری نیست

 

در این زمان ما فقط باید برای بقا بجنگیم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 17:39  توسط سکوت  | 

 

تاسوعا و عاشورای حسینی

 

بر همه حسینیان تسلیت باد

 

*******

دلم گرفته

بغض سنگینی رو دلم نشسته

دردلم چراهای بسیاری وجود داره که قادر به پاسخگویی

حتی به یکی از این چرا ها هم نیستم

هر سمتی میروم هر کجا که پا میزارم

سنگینی رو خودم احساس میکنم

خسته شدم از همه سوالهای جور و واجور که تو ذهنم تداعی میکنه

از خودم بیزار شدم از دنیا آدماش

از همه و همه

دیگه تحمل هیچ چیز و هیچ کس رو ندارم

زندگی شده مثل یه مرداب

هر چی سعی ام رو بیش تر میکنم دارم خودمو بیشتر غرق میکنم

زندگی مثل یک گرداب شده هر چی دست و پا می زنم

بازم خودمو وسط گرداب و رو به غرق شدن میبینم

مثل یک معمای بی جواب شده که هر چی تلاش میکنم

نتیجه ای براش نمیتونم تصور کنم بهره ای واسم نداره

امیدی به زندگی دوباره و برگشت به آرزوهای دیرینه رو ندارم

خوشیها روز به روز دارن ازم دور میشم

سردی و بی روحی رو تو خودم احساس میکنم

اما چاره ای جز قبول حقیقت ندارم

شاید من قادر به درک این واقعیتها نیستم

اما به امید روزی نشسته ام

روزی که زندگیم جون دوباره به خودش بگیره

دیگه از تلاشهای بیهوده خسته شدم

از زندگی خسته شدم

از شب و روز

خواب و بیداری

از همه و همه خسته شدم

؟؟؟؟
؟؟

؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 13:13  توسط سکوت  | 

 

 

دوست دارم زندگی را

نه برای زنده بودن بلکه برای اوج گرفتن

پریدن به جای جای سرزمین خیال

دوست دارم همانند آن قطرهء آب باشم

 

که با صبر و بردباری دل کوه را می شکافد

و راه خویش را ادامه می دهد

دوست دارم دانهء گندمی باشم که در دل خاک تیره را می شکافد

و به زندگی خود روشنایی می بخشد

 

دوست دارم غنچه ء کوچکی باشم

که لباس خود را می درد و زیبایی خود را نمایان می کند

دوست دارم یه تکه ابر باشم

که جان خود را برای حیات دیگران نثار می کند

 

دوست دارم چون خورشید پهنهء آسمان تیره را بشکافم

دوست دارم چون باد عاشق و سرگردان باشم

اما چون آسمان یکدل و یکرنگ باشم

دوست دارم ترانه ای باشم

 

که خواندنش لرزه بر قلبها می زند

سکوت را دوست دارم سکوت عشق را

و آن لحظهء رویایی شکسته شدن این سکوت

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 19:34  توسط سکوت  | 

 

سلام دوستان عزیز یک معمای جلب در ادامه مطلب نوشتم

از شما دوستان عزیز می خوام اگر تونستید حل کنید به طور نظر خصوصی

راه حلتان و جواب را ارسال کنید یا از طریق پیامک به شماره مورد نظر ارسال کنید

منتظر جوابهایتان هستیم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 20:12  توسط سکوت  | 

ای ستاره ای که پیش دیده ی منی

 

 

ای ستاره ای که پیش دیده ی منی

                       باورت نمیشود  که در زمین

                                       هر کجا به هر که میرسی

         خنجری میان مشت خود نهفته است

پشت هر شکوفه ی تبسمی

                         خار جانگزای حیله ای شکفته است

                            

آنکه با تو میزند صلای مهر

       جز به فکر غارت دل تو نیست

                  گر چراغ روشنی به راه توست

                   چشم گرگ جاودان گرسنه ای است

 

ای ستاره باورت نمیشود

                در میان باغ بی ترانه ی زمین

                             ساقه های سبز آشتی شکسته است

لاله های سرخ دوستی فسرده است

غنچه های نورس امید

                 لب به خنده وانکرده مرده است

پرچم بلند سرو راستی

                                    سر به خاک غم سپرده است

 

دوستان عزیز نظر یادتون نره

فراموش نکنید تقسیم تنهاییتان را

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 15:56  توسط سکوت  | 

New Page 1

 

 

 

آغاز من، تو بودی و پایان من تویی

 

آرامش پس از توفان من تویی

 

حتی عجیب نیست، که در اوج شک وشطح

 

زیباترین بهانه ایمان من تویی

 

احساسهایی ازمتفاوت میان ماست

 

آباد از توام من و، ویران من تویی

 

آسان نبود گرد همه شهر گشتنم

 

آنک، چه سخت یافتم :«انسان» من تویی

 

پیداست من به شعله تو، زنده ام هنوز

 

در سینه من، آتش پنهان من تویی

 

هر صبح، با طلوع تو بیدار می شوم

 

رمز طلسم بسته چشمان من تویی

 

هر چند سر نوشت من و تو، دوگانگی است

 

تنهای من! نهایت عرفان من تویی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 17:32  توسط سکوت  | 

می خواستم که عقده ی دل وا کنم ، نشد

 

نفرین بر این سکوت غم افزا کنم ، نشد

 

می خواستم که در غم عشق تو سالها

 

فکری به حال این دل تنها کنم ، نشد

 

می خواستم شبی به خیال تو تا سحر

 

دل را اسیر وعده ی فردا کنم ، نشد

 

می خواستم هنر کنم و پیش طاعنان

 

عشق و فراق را همه حاشا کنم ، نشد

 

می خواستم به خاطر تار شکسته ام

 

تاری ز گیسوان تو پیدا کنم، نشد

 

می خواستم که کاسه ای از شربت جنون

 

خیراتی قبیله ی لیلی کنم ، نشد

 

می خواستم به گوشه ی زندان انتظار

 

پلک حریص پنجره را وا کنم ، نشد

 

می خواستم به یاد غرور شکسته ام

 

آیینه را فدای تماشا کنم ، نشد

 

می خواستم که نگذرم از آبروی ایل

 

ترک دل فراری و رسوا کنم ، نشد

 

می خواستم به شیب جنون زودتر رسم

 

یعنی که پشت فاصله را تا کنم ، نشد

 

می خواستم ز روزن غربال اعتماد

 

با آبروی ریخته سودا کنم ، نشد

 

می خواستم که غنچه ی شبنم ندیده را

 

با اشک انتظار ، شکوفا کنم ، نشد

 

 

 

ایام محرم و شهادت امام حسین ع را بر همه دوستان تسلیت می گویم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 13:15  توسط سکوت  | 

New Page 6

 

یک روز سلامی کردیم

یک روز وداعی داریم

آن روز که سلامت کردم

آن روز که نگاهت کردم

روز رویارویی ما بود

روز آشنایی ما بود

روزها و شبها بگذشتند

همه یکدل و یکرنگ شدیم

آنچنان لطف و صفائی داشتیم

که به صد من زر هم ارزش داشت

وای از این روزگار

که شدیم از هم جدا

یکی آنسو و یکی هم این سو

این چنین است این روز وداع

اما هر کجا باشیم در یاد همیم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 19:42  توسط سکوت  | 

New Page 2


امشب این دل بی قراری می کند
با نوای اشک عشق بازی می کند

امشب این سینه مرا دردی گرفت
ناله هایم را ندایی سرگرفت

امشب از بی تابی فریادها
هر نفس فریاد من جانی گرفت

اشک سیلابی به پا کرد ودلم
در میان آسمان رعدی گرفت

برق طوفانی شدوخشمی گرفت
از خدای خود شکایت سرگرفت


کی خدا!ساحل در این دریا کجاست؟
نقطه آرامش طوفان کجاست؟

می شود روزی مرا از دوررس
آیدم فریادیک فریادرس؟؟؟


می شود در خفتن خورشیدها
باشدم نور گل فانوس ها؟؟؟

می شود این دل تمنایی کند
بوسه بر مهتاب را باور کند؟؟؟


می شود دستان سرد کوچکم
گرمی آغوش تو باورکند؟؟؟
  

 

 

با تشکر از زهرا جان

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 22:52  توسط سکوت  |