تبليغاتX
متنهای عاشقانه در سرزمین تنهایی >
همه رفتند جز خاطره ها جایمان کجاست میان خاطره ها
New Page 6

 

 

روزگار سپری می شود هر روز تو را بیشتر حس می کنم

گویا باید به روز دیدار تو خوشنود باشم

نمی دانم این چه حسی ایست

اما هر چه است از انتظار بهتر است

نام تو ترس می آفریند اما دیگر ترس را در خود به نابودی رساندم

شاید با تو به آرامش برسم

می دانم تو پایانی بر من نیستی

بلکه آغاز دوباره ای برای من

بیا و مرا از این رنگها پاک کن

از این دروغ ها خودکامگی ها مرا برهان

زندگی ام از آن تو

به انتظارت می نشینم

برای دیدارم زیبا ترین لباست را بر تن کن

تا شاید زیبایی گم شده را برای بار آخر با تو ببینم

م ر گ ؟

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 21:40  توسط سکوت  | 

New Page 2

برکه به سکوتش و خلوت به تنهاییش

 

اینک من می خواهم هم برکه و هم خلوت باشم

 

نمی دانم چرا باید برای زندگی کردن اینقدر زجر کشید

 

اگر زندگی زیباست پس سهم ما از این زیباییها کدام است

 

حال میخواهم با تنهایی همساز شوم

 

در تنهایی زیستن و چشم گشودن و چشم بستن را تجربه کنم

 

نمی دانم از تنهایی چه میدانید

 

اما من بسیار میدانم

 

چون تنهایی را حس کرده ام

 

با او به آرامش رسیده ام

 

خداوندا دوباره احساس تنهایی می کنم

 

اگر تنها نیستم پس احساس تنهایی چیست نمی دانم

 

امروز چقدر تنهایم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 20:54  توسط سکوت  | 

 

 

شیشه عمر میگذرد

نگاه سرد یک کودک تنها

کودکی که بر لبه باغچه آرزوهایش نشسته

باغچه ای که روزی شاداب و سرزنده بود

دست پاییز سرد

 زندگی و سبزی را از آن ربود

حال این کودک ماند و آرزوهایش و یک باغچه ای که

حتی علف هرز سبزی نیز در آن یافت نمیشود

کودک به انتظار می نشیند

تا شاید روزی دوباره بهار به او و باغچه اش

 زندگی دوباره بخشد

اما غافل از اینکه

شیشه عمر میگذرد و هر روز شکننده تر میشود

او هنوز امیدوار است

امید به روزهای آینده

امید به بهار دوباره ایی که خدایش خواهد فرستاد

زندگی را از این کودک و باغچه اش باید اموخت

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 16:15  توسط سکوت  | 

برای پریدن وقت بسیار است

 

برای پریدن وقت بسیار است

اینک جهت پریدن و اوج گرفتن خود را آماده میکنم

چرا که باید هنگام پریدن با بالهای گسترده و احساس سبکی اوج گیرم

تا شاید آسمان مرا در آغوش بپذیرد

آینده ام را در آسمان می بینم

اگر به زندگی و وجودم با روشنای اش هستی دهد

ای آسمان برای پیوستن به تو چشم بر تمام زیبایی ها می بندم

زیرا زیبایی را در تو میبینم و از تو می طلبم

می دانم که با تو همه چیز و همه کس خواهم شد

ولی بی تو هیچ خواهم بود

خداوندا تو آسمان من باش و مرا به زندگی دوباره باز گردان

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 21:26  توسط سکوت  | 

 

 دوست دارم نگاهم را به آینده کنم

می خوام روی تموم نقشهای گذشته یک خط بکشم

آخه نمیشه اون نقشها رو پاک کرد

ولی میشه با کشیدن خط روی همه اونا از فکرشون بیرون بیایی

می خوام دوباره متولد بشم

میخوام این حصار تنهایی خودمو خراب کنم

از آوار اون یه خونه نو تازه و قشنگ بسازم

دیگه باید نگاهمو به زندگی عوض کنم

اگر فراموش شدم دیگه خودم نباید خودمو فراموش کنم

این یعنی امید

شاید این باعث بشه که دوباره منم تو یادها آورده بشم

خدایا کمکم کن

کمکم کن تا دوباره با لباسی نو چهره زندگیمو زیبا کنم

اگر همه دنیا هم منو فراموش کنند واسم مهم نیست

خدایا تو هستی که باید بیاد من باشی

پس به امید تو زندگی میکنم

خدایا متشکرم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:27  توسط سکوت  | 

New Page 2

ای بغض  تنهایی ببار و سکوت غم آلود خود را در هم شکن

ببار تا با صدای هق هق تو سکوت این دل هم شکسته شود

ببار و ابر دلم را خالی کن از تنهایی ها بگو

از غصه ها و از بی کسی ها

از این همه دلهره نگرانی

 

از شاخه گل وجودم که عاشقانه در شوره زار کاشتم 

تا روزی شکوفا شود

از غصه ها و غمهایم که در پستوی دلم حبس کرده ام بگو

از درد و عذابی که این سالها کشیده ام

از صدای بغض آلودم

 

از چشمان من که همیشه در انتظار جاری کردن اشک بوده اند

اما قادر به انجام این کار نبودند

از روزگار بی وفا بگو

 

که می دانم حرفها بسیار داری دل من

نمی دانم چرا وقتی حرف می زنی همگان بر این باورند

که عاشق و دلشکسته ای

به آنان بگو که هر دردی عشق نیست و

 هر هجران کشیده ای عاشق نیست

بگو باورشان غلط است

 

بگو تنها عشق نیست که دلی را می سوزاند یا

عاشق شدن تنها در آدمیان نیست

ای دل ببار که از باریدن تو داغ دلم به سردی می گراید

ببار و بغض های چندین ساله را که همانند سیلابی بر من انباشته شده بود را تخلیه کن

 

ای دلم ببار و به عالمیان بگو که درد دل من از چیست و از کیست

ای دل من تو گریستی و غصه هایم و درد و رنجهایم را با خود شستی و بردی

حال چه کسی برای تو گریه کند

 

دل من؟

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 21:17  توسط سکوت  | 

New Page 3

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت،
سرها در گریبان است
كسی سر برنیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید،‌نتواند،


كه ره تاریك و لغزان است
و گر دست محبت سوی كس یازی،
به اكراه آورد دست از بغل بیرون،
كه سرما سخت سوزان است


نفس كز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریك.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس كاین است، پس دیگر چه داری چشم،
ز چشم دوستان دور یا نزدیك؟


مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چركین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است… آی
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخگوی. در بگشای!
منم من! میهمان هر شبت. لولی‌وش مغموم
منم من، سنگ تیپا خورده رنجور


منم، دشنام پست آفرینش، نغمهء ناجور
نه از رومم، نه از زنگم. همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست


صدائی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه می‌گویی كه بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده،


به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهانست
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یكسان است
سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفس‌ها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسكلتهای بلور آجین،
زمین دلمرده، سقف آسمان كوتاه،
غبار آلود مهر و ماه،
زمستان است ...

مهدی اخوان ثالث

 

 

اینم به خاطر داش صادق

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:42  توسط سکوت  | 

New Page 2

 

خداوندا در این دنیای رنگارنگ

ساده بودن و ساده زیستن را از که بیاموزیم

خداوندا در این دنیایی که آدمها همانند عروسکانند

هر روز نقابهای خود را تغییر میدهند

دوست و دشمن را چگونه تشخیص دهیم

خداوندا روزگار شده بازیچه دست این رنگین صفتان

حال با این همه رنگ

کجاست یکرنگی و بی رنگی

خدایا میدانم که میان این همه رنگ زیباترین رنگ چیست

همان رنگی که از آن توست

پس خداوندا میان این همه رنگ کمکم کن تا رنگ رنگین تو را بیابم

خداوندا بدادم برس تا بی رنگ نمانم

 

پرانتز باز

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:19  توسط سکوت  | 

 

برای دویدن وقت بسیار است

وقت داریم تا فاصله ها را طی کنیم اما اینک زود است

 

لحظه دیدار شیرین است اما حال فراغ را غنیمت بشمار

وجودش گرمی دهنده زندگی بخش

و نگاهش امید را برایت به ارمغان می آورد

زندگی را برایت زیبا میکند

طعم خوش لحظه هایت را در کنارش می یابی

 

ولی خودت را سبک کن همانند پر با نوزش باد

از او دور شو و فاصله را کم نکن

 

حال به همین که هستی بسنده کن تا روزش رسد که مبادا جز این کنی

بیندیش دلیل این کار را که بی تفکر کاری نکن

که خنده همگان را بر خود ارزانی دهی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 20:33  توسط سکوت  | 

New Page 1

 

چرا این زندگی سازش ندارد              چرا این درد و غم آخر ندارد

 

 

 

نگاهی سرد    صدایی لرزان    گلویی بغض آلود

چشم در انتظار

برای صدور حکم چه درد آور است

لحظه های انتظار

انتظار جهت صدور حکم

حکم برای زندگی          بقا یا فنا

زنده ماندن اسارت و درد و رنج

مردن و فنا شدن آزادی از درد و رنج

رهایی از غم و غصه

خدا وندا چه حکمی ایست برای من

؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 20:47  توسط سکوت  | 

عشق را در نگاه کودکی دیدم

در نگاه معصومانه یک کودک

نگاه معصومانه ای که به دستان پدر میکند

نگاهی که به نیاز به همدردی دارد

عشق را در صدای لرزان پسری دیدم

صدای لرزانی که از بغض قدرت تکلم نداشت

نه قادر به حرف زدن بود

نه قادر به گریستن

زیرا غرور مردانه اجازه گریستن نمی داد

فقط چشم به دور دست ها دوخته بود

خیره گشته تا شاید مسافرش بازگردد

عشق را در نقاشی دختر کوچکی دیدم

که در آسمان عکس پدر نداشته اش را کشیده بود

زیرا که گفته بودند به آسمان رفته

عشق را از چشمان یک نابینا میبینم

شخصی که حتی برای لحظه ای نتوانسته خودش را ببیند

اما با چشم دل همگان را می بیند

 

 

ولی با این همه قادر به فهم عشق نیستم

زیرا تا عاشق نباشی عشق را نمیفهمی

درک نمیکنی

عاشق نیستم ولی عاشقانه خواهم زیست

 

 

اینم یه متن دیگه

 دیگه دوستان نگن متنهای شما غمگینه

 

 

In Wating Death

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 20:56  توسط سکوت  | 

New Page 3

 

دیگه حوصله ای برام نمونده

تنها همدم و محرم رازهایم تاریکی و تنهایی است

که همیشه با من بوده و از من جدا نشده

دیگه انگار خدا هم صدامو نمیشنوه

دیگه نمیدونم چه کنم

وقتی خدا هم منو نمی بینه

پس امیدم واسه روزهای اینده و ادامه این زندگی

چی میشه

نمی تونم

از زندگی بریدم

فقط دارم شب و روزهامو میگذرونم

تا مرگ بیاد و منو از همه چیز ها نجات بده

زندگی به امید زندست

اما واسه من که امیدی ندارم زندگی دیگه چه معنایی داره

جز نقشی تکراری

که تحملش هم برام سخت شده

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 20:51  توسط سکوت  | 

New Page 1

 

از هجوم نغمه اي بشكافت گور مغز من امشب:

مرده اي را جان به رگ ها ريخت،

پاشد از جا در ميان سايه و روشن،

بانگ زد بر من: مرا پنداشتي مرده

و به خاك روزهاي رفته بسپرده؟

ليك پندار تو بيهوده است:

پيكر من مرگ را از خويش مي راند.

سرگذشت من به زهر لحظه هاي تلخ آلوده است.

 

من به هر فرصت كه يابم بر تو مي تازم.

شادي ات را با عذاب آلوده مي سازم.

با خيالت مي دهم پيوند تصويري

كه قرارت را كند در رنگ خود نابود.

درد را با لذت آميزد،

در تپش هايت فرو ريزد.

نقش هاي رفته را باز آورد با خود غبار آلود.

 

مرده لب بر بسته بود.

چشم مي لغزيد بر يك سرح شوم.

مي تراويد از تن من درد.

نغمه مي آورد بر مغزم هجوم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 21:46  توسط سکوت  |