تبليغاتX
متنهای عاشقانه در سرزمین تنهایی >
همه رفتند جز خاطره ها جایمان کجاست میان خاطره ها
New Page 14

دوست دارم برای بار دیگر از تو بنویسم

 

از تو که همه خوبی ها زیبایی ها مال توست

 

دلم از درد به آه آمده

 

ناله ها و گریه های پنهانی هم دیگر اثری ندارند

 

دیگر مرحمی برای  تسکین دردهایم ندارم

 

تیرگی زندگی هر روز و هر روز بیشتر میشود

 

ساحل زندگیم مملو از امواج خشمگین گشته

 

چهره ها را از یاد برده ام

 

تنها دلخوشیم خاطره های تلخ و شیرین است

 

شاید اشتباه باشد ولی در انتظار مرگ نشسته ام

 

حال میخواهم به تو بیاندیشم

 

میدانم مرا فراموش نکرده ای

 

مرا که اینگونه هستم

 

بپذیر

 

پناهگاهی برای تنهایی هایم باش

 

سدی در مقابل غمهایم

 

موج شادی برایم باش

 

جان بی روح مرا جانی دوباره ده

 

میدانم که زندگی و مرگ از آن توست

 

به فریادم برس خداوندا

 

که اگر هم فنا شوم با یاد تو فنا شده باشم

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 22:36  توسط سکوت  | 

New Page 14

 

در این گرداب زندگی اسیرم

 

در میان امواج سهمگین دست و پا میزنم

 

هر چه پیش میروم از زلالی این گرداب کاسته می شود

 

کم کم بوی تعفن را حس میکنم

 

بوی خیانت بوی نامردی

 

دیگر از مرداب و گرداب خبری نیست

 

هر چه هست جز خونابه و چرک آبه چیزی در میان نیست

 

تاریکی مطلق حکمفرماست

 

چه کنم چگونه راهم را بیابم

 

برای یافتن راهی هستم

 

راهی برای نجات

 

آیا راهی هنوز مانده

 

نمی دانم امیدم را ازدست داده ام

 

به کدامبن امید به انتظار بنشینم

 

اگر امیدی مانده باشد

 

؟؟؟؟

 

 

  

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 10:54  توسط سکوت  | 

 

باز برمیگردم به تنهای ام

 

به آن اتاق زیبای تنهایی

 

به آن خلوتگاه همیشگی ام

 

در اتاقم قدم می گذارم به دوران کودکی

 

چه زیبا بود و دوست داشتنی

 

کودکی هر چه بود

 

پاک بود و بی ریا

 

اینک زمان زمان کودکی ایست

 

باید کودک بود و زندگی کرد

 

زندگی را فهمید زندگی را چشید

 

همیشه دوست دارم بر گردم و کودکی باشم

 

ولی هیچ وقت همه چیز بر وفق مراد نخواهد بود

 

از اتاق و از تنهایی ام کمک می جویم

 

تنهایی ام می گوید

 

دیوانه باش و دیوانه وار زندگی کن

 

تنها دیونه است که روح آرامش را میبیند

 

همین و بس

 

دیوانه یک مشکل دارد آن هم دیوانگی

 

و دغدغه نگاه ترحم آمیز

 

اما تو هزاران مشکل داری

 

دیوانه باش و دیوانه بمان و دوانه وار هم بمیر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 14:5  توسط سکوت  | 

New Page 13

 

خاک سرد و آب سرد

 

من میروم و خاطراتم رو با خود می برم

 

می دانم بعد از من خاطراتم برایت بی ارزش خواهد بود

 

فراموشی کردن را به خوبی می دانی

 

ما انسانها از ارزش همدیگر غافلیم

 

تنها پس از مرگ هست که بیاد می آوریم کسی نیز در کنار ما بود

 

اما این بیاد آوردن بسیار دیر است

 

و در کنار دیر بسیار زود گذر هم است

 

یاد را فقط برای چند روز به خاطر داریم

 

دوباره روز از نوع و زندگی جدید را از نوع آغاز میکنیم

 

بله خاک سرد است

 

و روزگار گذارا

 

روزگار بازیگرسیت بسیار ماهر

 

بیاد آور فراموش شده گان را

 

نگذار مرگ فاصله ای باشد بین تو و آرزوهایت

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 9:12  توسط سکوت  | 

New Page 13

 

پر پروازم را دوباره میگشایم

 

خواهم پر کشید و رفت از این شهر

 

شهری که جز غم و تاریکی

 

سیاهی و ظلمت

 

دورغ و دورویی

 

چیز دیگری در آن نمی توان یافت

 

سفرم را آغاز خواهم کرد

 

خواهم رفت به سرزمین دور دست

 

خانهء دلم را در آنجا بنا خواهم ساخت

 

جایی که نه دروغ نه ریا نه خیانت و نه ...

 

هیچ کدام نباشند

 

من باشم تنهایی هایم

 

من باشم و غمهایم

 

در تنهایی و خلوت خود به غمهایم میاندیشم

 

به این رنجها و سختی ها

 

در این سرزمین تنهایی میاندیشم

 

ولی میدانم روزی خداوند مرا از اینها نجات خواهد داد

 

پس اینک من خودم را از این شهر سرد و بی روح نجات میدهم

 

خداوندا تو را یاد می کنم

 

تو هم مرا یاد کن که بی تو مرده ای بیش نیستم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 22:4  توسط سکوت  | 

New Page 10

 

امشب چه دلتنگم

 

چه غم آلود

 

چه افسرده

 

اینک بیشترین سنگینی را در خود احساس میکنم

 

در اتاق تاریک و غم گرفته ام نشسته ام

 

نمی دانم با این همه تنهایی چه کنم

 

با این همه غصه و غم و یک اتاق خالی

 

یک دنیا بغض یک کوه غم

 

نمی دانم به آینده بیاندیشم

 

یا به گذشته هایم فکر کنم

 

دیگر توان فکر کردن را هم از دست داده ام

 

نمی دانم به کجا پناه برم

 

منم و یک اتاق تاریک

 و

 دنیایی از راز های سر بسته

 

کاش غرورم اجازه گریستن را میداد

 

تا با اشکهایم جویباری روان سازم

 

و اتاق مرده ام را با اشکهایم جان دوباره ببخشم

 

ولی هنوز در حسرت این هم مانده ام

 

چه سخت است چه دشوار

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 21:52  توسط سکوت  | 

New Page 10

 

زندگی دوباره آغاز کن

 

به پا خیز و قاب سیاهی را ازچشمانت بردار

 

زندگی زیباتر از آن است که

 

فقط غمش را یه یاد آوری

 

زمستان سرد را به دست فراموشی بسپار

 

 نگاهت را به بهار زیبا متمرکز کن

 

دوباره جوانه بزن

 

رشد کن

 

این بار سعی کن خودت باشی

 

استوار پا برجا

 

محکم و با اراده قدم برداری

 

چشم به یاریش ببند که یاریگر همگان است

 

مرده را زنده میکند

 

تا چه رسد به تویی که هنوز جان در بدن داری

 

دلت را بشوی تا بهار تو را دوباره جوان کند

 

افسوس گذشته را مخور

 

امید به آینده ببند

 

توکل کن که جز این نباشد

 

شاداب و سرزنده باشی

 

 

 

خودت میدونی این مطلب فقط واسه خاطر توست

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 21:47  توسط سکوت  | 

 

شب                                                   

چه زیباست سکوت شب

چه زیباست تنهایی در شب تاریک

در تنهایی و تاریکی ایست که

 ما  مرگ را بهتر می فهمیم

چه زیباست مردن و پر کشیدن

رها شدن از این دنیای بی ارزش

دنیایی که انسانها فقط  برای بقا  می جنگند

دنیای سراسر دروغ

دنیایی مملو از دورویی

خداوندا می دانم که مرگ و زندگی در دستان توست

حال اگر این زندگی کنونی زندگی ایست

پس چه زیباست چهره مرگ را دیدن

نمی دانم شاید من هم با فرا رسیدن مرگ

ترس از رفتن را داشته باشم

اما میدانم هر چه هست از رنج و غم

غصه و شیون خبری نیست

میدانم مرگ آخرین راه نیست

ولی میدانم بدترین راه هم نیست

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 22:13  توسط سکوت  |