|
می نویسم برای دلهایی که تنهایند و تنهایی را عاشقانه دوست دارند
|
به چشمانم آموختم جز شادیها چیز دیگری را نبیند
اما غافل از این بودم که این چشم ها
به من خیانت خواهد کرد
و در مقابل غمها و تاریکی ها مرا تنها خواهند گذاشت
به خود گفته بودم زندگی را دگرگون خواهم کرد
تمام غمها و سیاهی ها را به دست فراموشی خواهم سپرد
و آنها را در بستر زمان دفن خواهم کرد
اما غافل بودم و ندانستم زندگی بازیگریست
که آهنگ او هر لحظه تغییر میکند
حال من مانده ام و تنهایی و یک دنیای غم و اندوه
دانه ای هستم من دانه ای از یک گل
یک گل سرخ و کبود
گلی از جنس یه عشق
دل من در تب و تاب می جوشد
تا ببارد ابرکی بر قلب من
تا شوم همراه با این خاک پاک
تا بگیرم جانی از دل خاک
تا زنم جوانه و سبز شوم
بدهم یک گل زیبا و قشنگ
لیک این اوج و کمال در پی لطف تو است
تا دهی شیره ء جانت را به من
تا بباری بر سرم از وجود گرم خود
گرمی و جانم دهی
من از لطف و گذشت تو عزیزم
این چنین سرسبز و خرم گشته ام
قطره قطره ریزش باران تو
قلب این دانه ء کوچک را شکافت
برگ سبز زندگی را ساخت با یک عشق پاک
عشق من عشق تو
می گویند زندگی زیباتر از آن است که به سختی بگذرد
اما نمی گویند کدام زیبایی
از کدامین زیبایی سخن میگویند
آیا زندگی دریچه ای به سوی غم و اندوه نیست
دریچه ای به سوی عذابی دردناک
چرا کسی نمی گوید مرگ زیباست
چرا چهرهء مرگ را اینگونه دلخراش میکنید
مگر مرگ پایانی بر دردها و عذاب های آدمی نیست
چرا برای زنده بودن و زندگی کردن
دست به هر کاری میزنیم
اما لحظه ای برای مرگ آماده نمیشویم
چرا مرگ را باور نداریم
این بار صدایت میکنم
بدانی تو را هم دوست دارم
بی تو زندگی زیباییش را از دست میدهد
مرگ است که به زندگی آدمی زیبایی می دهد
بی مرگ زندگی ارزشی ندارد
مرگ را دوست دارم
چون زندگی بی آن بیهوده است
به انتظارت می نشینم
مرگ