تبليغاتX
تنهایی تنهاترین تنهای روزگار
می نویسم برای دلهایی که تنهایند و تنهایی را عاشقانه دوست دارند
New Page 1

 

به چشمانم آموختم جز شادیها چیز دیگری را نبیند

 

اما غافل از این بودم که این چشم ها

به من خیانت خواهد کرد

و در مقابل غمها و تاریکی ها مرا تنها خواهند گذاشت

 

به خود گفته بودم زندگی را دگرگون خواهم کرد

 

تمام غمها و سیاهی ها را به دست فراموشی خواهم سپرد

 

و آنها را در بستر زمان دفن خواهم کرد

 

اما غافل بودم و ندانستم زندگی بازیگریست

 

که آهنگ او هر لحظه تغییر میکند

 

حال من مانده ام و تنهایی و یک دنیای غم و اندوه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 22:22  توسط تنها  | 

دانه ای هستم من               دا

 

دانه ای هستم من               دانه ای از یک گل

یک گل سرخ و کبود

گلی از جنس یه عشق

دل من در تب و تاب می جوشد

تا ببارد ابرکی بر قلب من

 

تا شوم همراه با این خاک پاک

تا بگیرم جانی از دل خاک

تا زنم جوانه و سبز شوم

بدهم یک گل زیبا و قشنگ

 

 

لیک این اوج و کمال         در پی لطف تو است

تا دهی شیره ء جانت را به من

تا بباری بر سرم   از وجود گرم خود

گرمی و جانم دهی

 

من از لطف و گذشت تو عزیزم

این چنین سرسبز و خرم گشته ام

قطره قطره ریزش باران تو

 

قلب این دانه ء کوچک را شکافت

برگ سبز زندگی را ساخت با یک عشق پاک

 

عشق من  عشق تو

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 10:27  توسط تنها  | 

New Page 13

 

می گویند زندگی زیباتر از آن است که به سختی بگذرد

 

اما نمی گویند کدام زیبایی

 

از کدامین زیبایی سخن میگویند

 

آیا زندگی دریچه ای به سوی غم و اندوه نیست

دریچه ای به سوی عذابی دردناک

 

چرا کسی نمی گوید مرگ زیباست

 

چرا چهرهء مرگ را اینگونه دلخراش میکنید

 

مگر مرگ پایانی بر دردها و عذاب های آدمی نیست

 

چرا برای زنده بودن و زندگی کردن

 

دست به هر کاری میزنیم

 

اما لحظه ای برای مرگ آماده نمیشویم

 

چرا مرگ را باور نداریم

 

این بار صدایت میکنم

 

بدانی تو را هم دوست دارم

 

بی تو زندگی زیباییش را از دست میدهد

 

مرگ است که به زندگی آدمی زیبایی می دهد

 

بی مرگ زندگی ارزشی ندارد

 

مرگ را دوست دارم

 

چون زندگی بی آن بیهوده است

 

به انتظارت می نشینم

 

مرگ

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 19:22  توسط تنها  |