|
همه رفتند جز خاطره ها جایمان کجاست میان خاطره ها
|
ای بغض تنهایی ببار و سکوت غم آلود خود را در هم شکن
ببار تا با صدای هق هق تو سکوت این دل هم شکسته شود
ببار و ابر دلم را خالی کن از تنهایی ها بگو
از غصه ها و از بی کسی ها
از این همه دلهره نگرانی
از شاخه گل وجودم که عاشقانه در شوره زار کاشتم
تا روزی شکوفا شود
از غصه ها و غمهایم که در پستوی دلم حبس کرده ام بگو
از درد و عذابی که این سالها کشیده ام
از صدای بغض آلودم
از چشمان من که همیشه در انتظار جاری کردن اشک بوده اند
اما قادر به انجام این کار نبودند
از روزگار بی وفا بگو
که می دانم حرفها بسیار داری دل من
نمی دانم چرا وقتی حرف می زنی همگان بر این باورند
که عاشق و دلشکسته ای
به آنان بگو که هر دردی عشق نیست و
هر هجران کشیده ای عاشق نیست
بگو باورشان غلط است
بگو تنها عشق نیست که دلی را می سوزاند یا
عاشق شدن تنها در آدمیان نیست
ای دل ببار که از باریدن تو داغ دلم به سردی می گراید
ببار و بغض های چندین ساله را که همانند سیلابی بر من انباشته شده بود را تخلیه کن
ای دلم ببار و به عالمیان بگو که درد دل من از چیست و از کیست
ای دل من تو گریستی و غصه هایم و درد و رنجهایم را با خود شستی و بردی
حال چه کسی برای تو گریه کند
دل من؟
