|
همه رفتند جز خاطره ها جایمان کجاست میان خاطره ها
|
شیشه عمر میگذرد
نگاه سرد یک کودک تنها
کودکی که بر لبه باغچه آرزوهایش نشسته
باغچه ای که روزی شاداب و سرزنده بود
دست پاییز سرد
زندگی و سبزی را از آن ربود
حال این کودک ماند و آرزوهایش و یک باغچه ای که
حتی علف هرز سبزی نیز در آن یافت نمیشود
کودک به انتظار می نشیند
تا شاید روزی دوباره بهار به او و باغچه اش
زندگی دوباره بخشد
اما غافل از اینکه
شیشه عمر میگذرد و هر روز شکننده تر میشود
او هنوز امیدوار است
امید به روزهای آینده
امید به بهار دوباره ایی که خدایش خواهد فرستاد
زندگی را از این کودک و باغچه اش باید اموخت
