تبليغاتX
متنهای عاشقانه در سرزمین تنهایی - سرزمین تنهایی من ( بهار دوباره ) >
همه رفتند جز خاطره ها جایمان کجاست میان خاطره ها

 

 

شیشه عمر میگذرد

نگاه سرد یک کودک تنها

کودکی که بر لبه باغچه آرزوهایش نشسته

باغچه ای که روزی شاداب و سرزنده بود

دست پاییز سرد

 زندگی و سبزی را از آن ربود

حال این کودک ماند و آرزوهایش و یک باغچه ای که

حتی علف هرز سبزی نیز در آن یافت نمیشود

کودک به انتظار می نشیند

تا شاید روزی دوباره بهار به او و باغچه اش

 زندگی دوباره بخشد

اما غافل از اینکه

شیشه عمر میگذرد و هر روز شکننده تر میشود

او هنوز امیدوار است

امید به روزهای آینده

امید به بهار دوباره ایی که خدایش خواهد فرستاد

زندگی را از این کودک و باغچه اش باید اموخت

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 16:15  توسط سکوت  |