|
همه رفتند جز خاطره ها جایمان کجاست میان خاطره ها
|
روزگار سپری می شود هر روز تو را بیشتر حس می کنم
گویا باید به روز دیدار تو خوشنود باشم
نمی دانم این چه حسی ایست
اما هر چه است از انتظار بهتر است
نام تو ترس می آفریند اما دیگر ترس را در خود به نابودی رساندم
شاید با تو به آرامش برسم
می دانم تو پایانی بر من نیستی
بلکه آغاز دوباره ای برای من
بیا و مرا از این رنگها پاک کن
از این دروغ ها خودکامگی ها مرا برهان
زندگی ام از آن تو
به انتظارت می نشینم
برای دیدارم زیبا ترین لباست را بر تن کن
تا شاید زیبایی گم شده را برای بار آخر با تو ببینم
م ر گ ؟
