|
همه رفتند جز خاطره ها جایمان کجاست میان خاطره ها
|
پر پروازم را دوباره میگشایم
خواهم پر کشید و رفت از این شهر
شهری که جز غم و تاریکی
سیاهی و ظلمت
دورغ و دورویی
چیز دیگری در آن نمی توان یافت
سفرم را آغاز خواهم کرد
خواهم رفت به سرزمین دور دست
خانهء دلم را در آنجا بنا خواهم ساخت
جایی که نه دروغ نه ریا نه خیانت و نه ...
هیچ کدام نباشند
من باشم تنهایی هایم
من باشم و غمهایم
در تنهایی و خلوت خود به غمهایم میاندیشم
به این رنجها و سختی ها
در این سرزمین تنهایی میاندیشم
ولی میدانم روزی خداوند مرا از اینها نجات خواهد داد
پس اینک من خودم را از این شهر سرد و بی روح نجات میدهم
خداوندا تو را یاد می کنم
تو هم مرا یاد کن که بی تو مرده ای بیش نیستم